آیینه ی اندیشه های بهره ور

احسان حسینی

غرچ­غرچ خفیفی از دو حلقه‌ی ولچک­ام برمی‎خاست. تسمه‌ی باریکی از خون بر شقیقه‎ی چپم ایستاده بود. روده‌هایم می‌سوخت. دردِ مشت محکمی که به بینی پخچم زده بودند تا مغزم می‌دوید. پاهایم زولانه شده بودند. حلقه های زولانه بی تفاوت و خونسرد بودند.

آنها سه نفر بودند؛ چاق و چارشانه. سیاهی چهره‎ی شان به پکه‌های گوش‌های شان سرایت کرد بودند.

نفسی، گوشه‎ی آسمان آبی ماه عقرب را دیدم. مادرم در یکی از شب‌های سرد زمستان سال قبل گفته بود که اگر آسمانِ تیرماه، آبی باشد، خدا خیر را پیش کند.

لگد محکمی به پشتم کوبیده شده بود. به سیاه گوشان امر شده بود تا مرا از راه­ گراژ به سرک پشت سر انتقال دهند. سرِجاده، چشمانم را با پارچه‎ی سیاهی بسته و چادری­ به سرم انداخته بودند. دیگر چیزی را نمی‌دیدم. گاهی قنداق تفنگ با نهیب‌های "درست بیشی، شلیته" با جمپ و جول موتر، دلم را سست و بی حال می ‌کرد. می‌خواستم گریه کنم، اما اشکی از چشمانم جاری نمی‎شد. مژه هایم بهم چسپیده بودند و زبانم در حلقم خشک مانده بود. عادت دارم که در نگرانی­ها اشکم بخشکد. 

به یاد روزی افتاده بودم که شاگرد برگرفروشی از آیینه پسخانه دیده بود که فرهاد را می­بوسم. پیش لیسه‎ی نادریه در چهارراهی کارته پروان، دو دست و یک پا بالا، تلاشی شده بودیم. پولیس به فرهاد گفته بود: اوهو، کارمند موسسه استی؛ ای کارا ره هم می کنی.

- گپت را بفهم. چی کرده ام؟

- دیگه­شه نمی فامم، هرچی از جیبت بیافم، از مه باشه، قبول؟

- بگیر حرامیِ حرام خور. ما را به قرارگاه نبری.

فرهاد بعدها می گفت که، الهه، آن روز کومه‌هایت انار واری سرخ شده بودند. حلقه­ی گرد چشمانت که پندیده بود، مرا از شرم خاکستر کرد.

آنروز تصور کردم که فرهاد به خودش می گوید: تو، مردی؟ پیش رویت کسی با الهه غالمغال کند و تو لق­لق سیل داشته باشی. هله، این پولیس بی ناموس را یک سیلی بزن. نی، نمی زنم، اگر به پدرش زنگ بکشد، باز چی خواهد شد؟

 می لرزیدم و زیر زبان می گفتم: اگر پدرم خبر شود؟ اگر یکی از شناخته­ها مرا دو دست و یک پا بالا، ببینند، دیگر نمی توانم رویم را به کسی نشان دهم.

فرهاد با نگاهی مضطرب به چهره ام می دید. شاید در ذهن ناآرامش از خود  می پرسید: گپی که "یک تار موی الهه را به تمام دنیا نمی دهم"، چی خواهد شد؟ شاید از ذهنش این جملات می گذشت که :"دیگه ازین بدها نمی کنیم. دیگه ازین بدها نمی کنیم....ازین بدها نمی کنیم، نمی کنیم....ازین بدها نمی کنیم... اما الهه مرا بوسید، این، بازی موش و پشک است؟بازی موش و پشک؟ موش و پشک؟ ها؟ چی است؟" 

آن روز از چهره ای گندمگون فرهاد فهمیدم "که­ عشق آسان نمود،اول؛ ولی افتاد، مشکل ها." و با پر و بال گرفتن عشق ما، مشکل ها هم پر و بال کشیده بودند.

هر روزی که از کارته پروان به طرف لابراتوار و یا دانشگاه برای تدریس می روم، همان پولیس کله­خام، چاق و چهارشانه موترها را تلاشی می کند. خیال می کنم تاهنوز دست به کمر و سینه­ام می کشد. خیلی دلش می خواست یک بوسه هم از صورتم بگیرد. پیش روی فرهاد مجبور شد که سنم را بپرسد. جواب دادم، 29.

از ترس اینکه سیلی جانانه­ای به صورتم بزند، صورتم را یک بغله گرفته بودم.

 ازخود می پرسم که چرا از اول به مادرم نگفتم که فرهاد را دوست دارم. الله، خدا مرا مرگ بدهد. از چی که نه شرمیدم. منِ بی همت و بی ایمان. از اینکه "زن" رسول استم، راضی استم؟ راستی، اجازه دارم به فکر فرهاد بیفتم؟ رسول که به جز ته­ی تنم و پولم به چیزی فکر نمی کند!

به موهای ژولیده و صورت چروکیده ام دست می کشم. روی بالکن خانه پیک آبی نشسته­ام و این داستان را می نویسم. عکس این خانه رویایی را که به فرهاد ای­ میل کردم، جواب داد:" به­ به، چقدر واقعی است این خانه رویایی­ات." خانه ای رویایی­ات، گفته بود نه رویایی ما. شاید شرمش آمده بود. شما چه فکرمی کنید؟

راستی، فرهاد مرد و یا کشته شد؟ چرا مرد، چرا کشته شد؟ شهید هم شد؟

­کلاف­ این قصه به باغی­ درمالستان (زادگاهم) و روز فرار از خانه پدرم و یک تاکستان انگور و زیر برگهای انگورش می­رسد. اشعه‎ی خورشید ساعت نه صبح، مستقیماً روی بدن های ما می تابید.

برای آن روزهایم، حالا، می گریم و نفسی عمیقی که می کشم، قطره اشک از گوشه چشمم بر روی گونه­ی سفیدم می دود.

در مخفیگاه بودیم که سایه­ای از روی دیوارخاکی پرید. خیال سایه­ی چوبی کردم که پدرم با آن،در زیر درخت توتِ میان حویلی، مرا، با آن، لت کرد.

سایه، دو ثانیه بعد بالای سر ما لنگرانداخت. سایه، خیت خیت صدا کرد. سایه، زاغچه­ای بود که از فضای پاره شده ی برگهای انگور به ما می نگریست. زاغچه­ها، زمانی که پشک را بیبنند خیت­خیت می کنند؛ "اما آن زمان چرا؟"، فرهاد از خود پرسیده بود. به ما می خندید؟ به ما چیزی می گفت؟

یک دقیقه بعد در بستر جویه های انگور، روده­های فرهاد از درد توته­توته می شد. با آنهم سوال کرد:

راستی، تو را دیروز لت کرد؟ صرف گونه­هایم سرخ شد و مانند پنهان­کردن عشقم، ساکت ماندم.

ترپ­تروپی گوشها را پر کرد. ترپ­تروپ بلندتر شد و فریادی از میانش برخاست:"زود زود شین. هله جویه ها ره تلاشی کین."

قطره اشکی بر گونه فرهاد ایستاد شد. نفسش که لاله­ی گوشم را نمناک کرده بود، پرسید:

با موتر داتسن خاکی می­آمدند؟

گرد نامفهومی روی چهره فرهاد رسوب کرده بود. دو سه متر آنطرف­تر سه مرد ریشو که می­دویدند شف لنگی­شان در هوای آزاد می­رقصیدند. حلقه های مارپیچی لنگی­های شان هم ته و بالا می شدند.

صدای کلاشینکوف و بیف­بیف ماشین رانجر بلند شد. بعد از یک فیر، صدای مخابره­­چی محو شد. کپ­کپ بوت ها و ترپ و تروپ ها نزدیکتر می شد.

اشکهای فرهاد را پاک کردم. بوی سرد بی تفاوتی از عمق چشمانش بلند بود و هاله­ی از ابهام را در ذهنم جان می­بخشید. ابهام بود؟ چی بود؟ با هم از ته دل نگفتیم، "تو دنیای منی. تو را که دارم، همه را دارم."

 تفنگچه را از پوش کشید و نیم­خیز شده درگوشم گفت: این طوری فیرکن.

خون، سفیدی دامن دونده را سرخ کرد. جنازه دست و پا می­زد که فرهاد خود را روی سینه اش رساند.

مرده را که خدا زد، در تابوت می­شاشد. به یاد شامی افتادم که برادرم فرق سرم را با دنده چوبی خون کرده بود. به یاد غیرت و سکته پدرم افتادم. پدرم همان شبی که فرهاد مرا ازش خواستگاری کرد، مرد. خدابیامرز، از فرهاد مانند سگ بدش می آمد. می گفت که این خاک­پرک وطنی، به شرم و حیثیتم بازی کرده و دخترم را فریب داده است. پدرم که می گفت "هندوستان رفتی و برایم داماد پیدا کرده­ی"، تمام بدنم عرق می زد. 

صدایی­ می گفت: مرده­ای یا زنده؟ بچه مردی، تو؟ بی ناموس.

من، کی بودم؟ ناموس؟ ناموس کی؛ از فرهاد؟ از رسول؟ فرهاد ناموس من بود یا رسول؟

از پشت برگهای انگور سرک کشیدم. کف و خون بیضوی لبانِ  کشته را، حلقه کرده بود. سیاهی خاک آلود در عقب چهره اش نجوای مردنش را داشت.

لباس‌های زیرینم تر تاریکِ عرق شده بود. از دریچه­ی آشپزخانه که خود را انداختم، یادم رفته بود که لباس زردوز شده­ام را آلیش کنم. ضربه­های قلبم شدیدتر می شد.

میل تفنگچه هنوز گرم نشده بود. انگشت را روی ماشه گرفته بودم. بازوانم مانند بازوی کشته، بی حرکت بود. از خود می پرسیدم که اگر متوجه جل جل لباسم شوند، مرا خواهند تشخیص داد؟ فرهاد چی شد؟ کشته نشده باشد. اگر مرا بیابند؛ اگرتفنگچه اش فیر نکند؛ اگر او را دستگیر کرده باشند؛ اگر کسی از آخر جویه از پایم کش کرده و مانند موش بیرون کند، فیر می توانم؟

نی. نی. نی. اگر آمد هم، فیر نمی کنم. نی، اگر آمد، فیر می کنم هرچی بادا باد؛ یا مرگ یا زندگی. نی. ابداً، کسی را نمی­کشم. شاید کسی را دوست داشته باشد. نی، امید کسی را نمی کشم. میکشم؛ بکش، تا کشته نشوی. نی، نمی کشم. می کشم، می کشم؛ حتی اگر برادرم باشد. راستی، من چرا ازکشتن آرزوها­ی فرهاد نشرمیدم؟

یکی از فیرها از طرف فرهاد صدا داد. خیلی بلند بود. نفیرش چون گلبولهای سرخ خون از بستر رگها به اعصابم رسید. سه متر آنطرف سایه کوتاهی که می دوید دراز شد. صدای فیر شنیده نمی شد. ستون دودی غلیظ از آنطرف باغ به سوی آسمان قد می کشید. فکرکردم که همین فیرها آخرین فیرها باشد.

دوباره غالمغالک بلند شد و سینه سوخته ای پرسید: چی شد؟ هله، کل جایا ره تلاشی کین. دل و روده ام سوخت داشت و می خواست مانند اینکه کوت قوغ چوب بلوط درونم را بسوزاند.

دلم می لرزید. از خود می پرسیدم، چه کنم؟ اگه بیرون شوم،  فرهاد زنده خواهد ماند؟ اگه کشته شوم، فرهاد  زنده خواهد ماند؟ اگرکشته شود، چی؟

 من مشکلی نداشتم. خانه ی رسول می آمدم و زنش می ماندم. رسول که مرا به دلایلی که گفتم، دوست داشت.

یک طرف بدنم کرخت شده بود. سنگریزه ای زیرپستان چپم، اذیتم می­کرد. از ترس زرق برق شدن لباسم تکان خورده نمی توانستم. انگشت شهادتم روی ماشه خشک شده بود. می خواستم روی سایه­ای که به طرف فرهاد می دوید، فیرکنم. حس کردم بدن فرهاد می­لرزد و حلقش خشکی می کند. فرهاد روی سینه­ی جسد خون آلود دیده نمی شد.

صدای ترپ­تروپ نزدیک و نزدیکتر می­شد. سینه­سوخته امر کرد که همه جویه ها را بپالند. حدس می­زدم که یکی مانند تازی جویه ی اول، جویه دوم، جویه سوم، هه، جویه ی چهارم، جویه ی پنجم و ششم را پالید.

چشمان گرد شده ام از سایه­ای دوان پرسید، چه کسی از پایم می کشد و بیرونم می کند؟ از خودم پرسیدم که اگر به دهمی برسد؟! دلم بریان بریان می شد: چند دقیقه بعد به جویه دهمی می رسد؟ حالا خواهد رسید، خواهد رسید. الله، چه خاک به سرم کنم. 

آب، چون ماری خسته خود را به طرفم می کشید. ازخود پرسیدم که اگر آب از سرم بلندی بزند، چی خواهم کرد؟ نفس نمی گرفتم. نگاهانم تاریک شده بودند و دانه های عرق روی گردن باریک و بلندم انتظار می کشیدند تا با کش شدن پاهایم به زمین بیافتند.

 از نیم دایره­ی بستر جویه یک جوره پای را دیدم. کرمیچی ساق­بلند، که تنها توانسته بود پای را تا بجلک بپوشاند. بند سفیدی دولب سینه چاک شده ای کرمیچ را عین چاک یخن فرهاد، بخیه زده بود. هنوز تک و توک قلبم می آمدند و اما گوشهایم صدای خش خش پای را نمی شنیدند.

و کرمیچ عقب کشیده شد.


برچسب‌ها: داستان و نقد داستان
ادامه مطلب
نوشته شده توسط احسان  در ساعت 11:45 | لینک  | 

درس امروز درمورد انواع شخصیت ها می باشد.

در یک تقسیم شخصیت های اصلی و فرعی داریم . این تقسیم بندی بر مبنی درون شخصیت های داستان صورت گرفته است. یعنی اگرداستان گرد یک شخصیت اصلی می چرخد، شخصیت، "اصلی" است. اما اگر شخصیت  بر محور شخصیت/ شخصیت های دیگرمی چرخد، شخصیت، را "دومی" می گویم.

در تقسمیات دیگر شخصیت های "پویا" و "ایستا" داریم. اگر شخصیت موازی با زمان داستانی تغییر کند، شخصیت پویا است. درحالات دیگر با شخصیت ایستا سروکار داریم. معمولاً در داستانهای حادثه ایی شخصیت ها تغییر نمی کند. اما دربرخی از شخصیت های تغییر رخ داده ولی درون آنها تغییر نمی کند( پولدار می شود؛ اما درکل درونش تغییر نمی کند.)

در تقسیمات سومی، با شخصیت های"جامع" و "غیر جامع " روبرویم. اگر در داستانی فردی تنها یک صفت را از خود تبارزدهد؛ شخصیت را جامع می گویند. مثلا کسی تنها شجاع است. این شخصیت را "غیر جامع" می گویند. اما اگرکسی از تمام صفات کامل باشد {ایده آل و شکست ناپذیر} این یکی را شخصیت جامع می نامند.

در تقسیمات دیگر به اثر ژانر داستانی(اسطوره، قهرمانی، کمیدی، تراژیدی، حماسی...) نیز شخصیت ها تقسیم می شوند. درین تقسیمات، بیشتر جنبه کاریزماتیک بودن شخصیت ها مطرح است. چنانچه در داستانهای قهرمانی، رستم از اول قهرمان زوال نا پذیراست.

شخصیت فرعی و غیر جامع همیشه – درنفس- مد نظر نیست. گاهی آنها "سیاهی لشکر" می گویند. یعنی اینها در داستان به خاطری خلق می شوند برخی از خصوصیات شخصت اصلی را برجسته کند.

نکته: هیچگاهی نباید شخصیت فرعی جای و نقش شخصیت اصلی بگیرد. اما نباید هم در داستان شخصیت های زیاد را خلق کرد. بل، تعداد شخصیت ها باید متناسب با ظرفیت داستان باشد.

ازاین که در داستان های متفاوت شخصیت ها چهره و ماهیت گوناگون می گیرند؛ رد پای شخصیت ها را در چند نوع داستانی دنبال می کنیم.

اسطوره : زمانی مروج بوده است که "خردعقلی" را در"خلقت اولیه عالم" دخالت می داده است. مثلاً خورشید می آید و نور می دهد.... دراین حالت افراد شروع می کنند به حدس و گمانه زنی در مورد هدف و فلسفه اساسی این حوادث. پس "اولین برداشت های" بشر از"طبیعت" را اسطوره می گویند. بطور مثال الهه گان (خدای ابر...) در داستان های اسطوره ای، شخصیت "الهه گان" است. قهرمانهای اسطوره بیشتر"خداوند" است. این قهرمانان با هم  می جنگندند و تقدیر آدمیان را تغییر می دهند.  به عنوان نمونه، شخصیت یک بخش شاهنامه اسطوره ای می باشد. بخش دوم آن قهرمان (پهلوانی) است و سومی اش تاریخی است. {ازآغاز پادشاهی کیومرث (نیمه خدا و رام کننده آتش....) تا اوایل ضحاک شخصیت ها اسطوره ای اند. زیرا مقداری از نیروها، ماورای طبیعی است. مثلاً در زمان جمشید برای 600 سال پدیده "بی مرگی" حادث می شود. دوره قهرمانی از دوره منوچهر آغاز تا دوره  گشتاسب پایان می پذیرد(دوره پهلوانهای چون رستم...) دوره تاریخی با پادشاهان واقعی چون اسکندر... قابل تعریف است.

افسانه: قهرمانهای داستان موجودات انسانی نیست. اما به خداوند هم نمی رسند. یا آدمهای جادوگونه و دارای قدرتهای ماورایی می باشند. به همین خاطر همیشه در افسانه ها موجودات افسانه ای بنام (غول...) داریم.

تاریخ: با داستان آدم های عادی روبرو استیم. اما این آدمیان، عادی ومانند اکثر افراد نیستند. چنانچه شخصیت اصلی تاریخ را پادشاهان، پیامبران... تشکیل می دهند. بنابراین شخصیت های تاریخ را -حداقل- آدمیان برتر تشکیل می دهند.

قصه: اینجا آدمیان، "عجیب" و "غیر واقعی" اند. مثلا امیر ارسلان.

داستانهای امروزی: با ادمیان عادی روبرویم. 

در گذشته به جای شخصیت " قهرمان" را بکار می برند.حالا بهتر است از"شخصیت" به جای واژه "قهرمان" استفاده کنیم. زیرا قهرمان یک بخش را شامل می شود و درداستان های امروزی لازم –هم-  نیست همه قهرمان باشند. به عبارت دیگر داستانهای پیشین ما شخصیت را "قهرمان" می گفتیم. اما امروز اینطوری نیست. زیرا در داستانهای امروزی آدمیان واقعی ممکن که نقش ضد قهرمان نیز داشته باشند.


نوشته شده توسط احسان  در ساعت 15:22 | لینک  | 

یاد داشت اول: چند منبع داستانی برای شما معرفی می کنم:

-          گردنبد از "موساپان"؛ (نمونه عالی داستان کلاسیک مبتنی بر هرم فیری تاک)

-          ارمغان مغان از "اوهنری"؛

-          آدم کش ها از "همینگوی"؛

-          داش آکل از "صادق هدایت"؛

-          جوجه سر کنده از "اوراسیوکیروگا"؛

-          کرگدن از "وژن یونسکو"؛

-          مسخ از "کافکا"

یاد داشت دوم: گفتیم که دروضعیت پایدار داستانی وجود ندارد.امروز وضعیتی را مورد بررسی قرار می دهیم که دردل آن حوادث داستان شکل می گیرد. این وضعیت به نام "وضعیت ناپایدار"یاد می شود.

وضعیت ناپایدار

اولین عنصرطرح کشمکش است که در دل وضعیت ناپایدار به وجود می آید. درحقیقت کشمکش با درک وضعیت ناپایدار به هدف غالب شدن بر وضعیت به میان می آید. زمانی نویسنده می تواند داستانی داشته باشد که شخصیت را با مشکلاتی روبرو کند.

انواع کشمکش

گفتیم که کشمکش یا درونی است یا بیرونی.

اول – کشمکش بیرونی

 این یکی درمقابله با نیروهای طبیعی چون زلزله، سیل، باران، آفتاب، آتش سوزی شکل بگیرد.

برخی اوقات انسانی با موجودات افسانه ای و متافریک درتضاد واقع شده، کشمکش و داستان را خلق می کند. این گونه کشمکش بیشتر درافسانه ها به کارمی رفته است.

دوم- کشمکش درونی – روانی

این یکی درداستان های درونگرا بکارمی رود. اینجا، فردی باعقیده ای، ذهنیتی و دغدغه های آن کشمکش دارد. درواقع داستان قصه این کشمکش های درونی – ذهنی می باشد.

سوم - کشمکش جسمانی

دو فرد مشت به یخن می گردند. یا فردی با حیوانی، گروهی، یا شی دیگر مقابله فزیکی می کند. بیان این حوادث کشمکش را به میان می آورد.

 چهارم - اخلاقی

فردی با برخی ازاعتقاداتش شک می کند. با این کشمکش ها داستان می نویسیم.


حالا با این همه کشمکش ها چه نوع داستان ها می توانیم بنویسیم؟

درنوع طبیعی، خصوصیات فطری، اخلاقی و جبلی انسانها انعکاس می یابد؛ صفات سودجویی، ترس، جستجوگری.... مثلاً در حادثه قحط سالی فردی را وارد داستان کرده وعملکردهای فداکارانه او را انعکاس می دهیم. دراین بین ممکن کسی سودجو هم باشد. این فرد شخصیت بعدی داستان می باشد....

چرا شخصیت های ما با خاصیت های متفاوت دریک داستان داشته باشیم؟ زیرا با وجودیکه مقابله با حوادث طبیعی مشکل است اما شما گزینه های هم دارید که با استفاده ازآن بر مشکلات غلبه کنید. حال تلاش و کشمکش برای یافتن این راه های حل نوعی وجد واستقلال را به خواننده القا می کند.

در کشمکش انسان با ماورا طبیعت نمی توان مانند طبیعت درتقابل شد. زیرا پدیده های ماورای طبیعت نسبت به ما به مراتب قویتراست. پس باید کوچکی وحقارت انسان را درمقابله با آشیای ماورای طبیعی به تصویربکشیم. مثال عمده آن "تراژیدی" است. درتراژیدی انسان درمقابل سرنوشت آدمهای خیلی بزرگ اسیر است وغمگین که هیچ کاری از دست شان برنمی آید. یکی ازنمونه ها، تراژیدی "رستم" و"سهراب" است.دراین مثال اول شخصت ها(حتی رستم ها) ناگزیراست درمقابل حوادث عکس العمل نشان بدهد. اما چه بسا که بروزعکس العمل بسیار تلخ و ناگذشتنی است. این کشمکش ها باید درداستان انعکاس یابد. به این صورت اگرخواستیم انسان را در مقابله شخصیت های دیگرضعیف جلوه بدهیم این نوع داستان می نویسیم.

درگیری انسان با انسان بیشتر درمناسبات اجتماعی برجسته می شود. معمولاً شرایط اقتصادی، فرهنگی... صلاحیت انسان محدود می شود. حالا، اگردر داستان انسان و محدودیت هایش را تعریف کنیم باید شخصیت را در بستر اجتماع، اقتصاد... بگذاریم.

 تبیین این فاکتور به وجود آورنده کشمکش نیز به حساب می آید. مثلاً اگر داستانی درمورد فردی ازجامعه کنونی بنویسیم باید جریان زنده گی او را درلایه های اجتماعی، فرهنگی ... به تصویر کشیده شود. با استفاده ازاین ترفند کشمکش نیزخلق می کنیم. امروزه این نوع داستانویسی بیشترمروج است.

درکشمکش انسان با خودش معمولاً درون انسان برجسته می شود. اینجا، مناسبات اجتماعی مهم نیست. اینجا به خواننده می گوییم که  پشت نقاب آرام ذهن و روان انسان چه واویلاهای درجریان است. اکثرداستانهای چون"بوف کو"، "سمفونی مرده گان"، "زمان از دست رفته".... ازین نوع اند. این داستانها برمبنای "جریان سیال ذهن" نوشته می شوند. زیرا داخل و درون انسان را تبارزمی دهند.اینجا درون و ذهن انسانها به نقد کشیده شده وضابطه های جدید فکری را بنیان می گذارد.

سوژه های این داستانها درون ذهنی است. مثلاً فردی اندیشه های گذشته اش را بیان کرده و بعد نقدش می کند. دراین  نوع داستان نویسی باید آموزه های روانشناسی و فلسفه را بیشتر دقت کرد. داستان های قرن های 20 و 21 بیشتر روی همین محور نوشته می شوند.

نوشته شده توسط احسان  در ساعت 10:58 | لینک  | 

 امروز درمورد طرح داستان صحبت می کنیم. اما قبل ازآن توضیح کوتاهی درمورد سبک نوشتاری یا ساختاری طرح یک داستان بحث می شود. برای این که این سبک را بشناسیم، سبک نوشتاری بنام "هرم فیری تاک" را مطالعه می کنیم.  این هرم نحوه چیدمان عناصرسازنده طرح را به شکل هندسی ترسیم می کند. ضلع اول مثلث ازنقطه عطف شروع تا نقطه اوج (راس مثلث) می رسد. این نقطه، حدی است که داستان آغازسقوط و فرود را بر روی ضلع دوم تجربه می کند. دراین مرحله ازعلل کارهای که قبلاً بیان شده، پرده برداشته می شود (گره گشایی.)   عناصر سازنده یک هرم فیری تاک اینهایند:

1-      آغاز(نقطه عطف/ بحران)؛

   1-1- شک وانتظار/ تعلیق/ هول ولا/ شک و انتظار؛

   1-2- فرازازنقطه بحران شروع می شود.این مسیر به نام فراز یاد می شود. دردل این مسیر است که کشمکش شکل می گیرد. دربطن کشمکش ها گره افکنی رخ می دهد.

2- اوج؛

3- فرود (گره گشایی) مجموع منسجم این سه عنصر را بنام "طرح"یا "پیرنگ" یا"پلات" یاد می کنند.

طرح (پیرنگ)/ نقشه / الگو یا شبکه ی استدالالی حوادث در داستان است. این یکی چون و چرایی حوادث را در داستان نشان می دهد. به عبارت دیگر، طرح، حوادث را در داستان چنان تنظیم و ترکیب می کند که درنظرخواننده منطقی جلوه کند. ازین نظرطرح تنها ترتیب و توالی حوادث نیست، بلکه مجموعه سازمان یافته وقایع می باشد. پس طرح نقل حوادث است با تکیه برروابط علت و معلولی.  ای. ایم فورستر داستان نویس انگلیسی درمورد طرح این مثال را می دهد: " شاه مرد و پس ازچندی ملکه از فرط دیقی مرگ شاه درگذشت." اما، اگر گفته شود که "شاه مرد وسپس ملکه مرد."، این، "قصه ی داستان" است. زیرا  دراین جا علت بیان نشده است. برای این که مشخصات بیشترطرح را بدانیم، چهارمشخصه آن را توضیح می دهیم.

چهار مشخصه اصلی طرح

1- شخصیتی دارای هدف و دچار بحران (کشمکش)؛

2- حرکت روبه پیش درطی زمان؛

3-داشتن روابط علی و معلولی؛

4 - دست یافتن به پاسخ (نتیجه) این نقطه را درنقطه "اوج" تجربه می کنیم. منظورآن است که نباید شخصیت را معلق در میان حوادث رها کرد. با تطبیق کردن این معیارها یک طرح باید سوالهای ذهن خواننده را حل نماید. ازجمله سوالهای که در ذهن یک خواننده ممکن است خطور کند، چند نمونه می دهیم. 

سه پرسش اساسی در یک طرح

  1- قهرمان/ شخصیت درطی داستان می خواهد چه کار کند؟ با این سوال ما، شخصیت ها با اجرای کارهای رو به پیش جواب می دهد. مثلاً با مشکلات زیاد دست و پنجه نرم می کند تا به معشوقه اش (انگیزه.)

  2-اگرقهرمان به هدفش نرسد، چه اتفاقی خواهد افتاد؟ این، نویسنده را ملزم می کند تا انگیزه قوی را برای ادامه کار شخصیت، خوانش و تداوم داستان می بخشد. درغیرآن خواننده خواهد گفت که اگراین قدرانگیزه برای شخصیت مهم و بزرگ نیست، چرا این داستان را نوشته اند. پس ما باید به خواننده انگیزه بدهیم که اگر شخصیت این کاررا نکند، چه خواهد شد؟ بعد چون شخصیت برای این انگیزه هم که شده، حادثه می آفریند و کشمکش ها جان می گیرد. مثلا اختطاف پسری برای یک پدر می تواند انگیزه خوبی برای عکس العمل های بعدی می گردد.

3- چه کسی/ عاملی سد راه شخصیت اولی است؟ 

نکته ها

نکته اول:

طرح و ساختارازهم تفاوت های دارد. ساختارازطرح عامتراست. مثلاً ساختاراشکال مختلف دارد، اما طرح دارای شکل یگانه است. طرح دردل ساختار بیان می شود. طرح درقصه ها وافسانه ها کمرنگتراست؛ برعکس در این نوع نوشته ها ما دنبال قصه داستان استیم؛

نکته دوم : 

 درداستان باید طرح و بیان علل منسجم باشد.طرح معمولاً با تعدادی ازسوالات همراه است. مثلاً چرا شخصیت زنده گی بحرانی را تجربه کرده است؟ به این صورت ما با ادامه سوال و جواب با ملکه و ناظر ذهنی، داستان را تا آخرادامه می دهیم. دریک داستان هرعمل باید با توضیح علت رخدادی اش همراه باشد. بدون این توضیح طرح داستان ناقص می ماند.


نوشته شده توسط احسان  در ساعت 10:0 | لینک  | 

خاکستر

نویسنده: خودم 

... و سرما تا ته استخوان نفوذ کرده بود. باد، خاکستری را برصورتم پاشانید. غریو بادی می گفت :"مرده بودم، زنده شدم؛ گریه بودم خنده شدم." می خواستم فرار کنم. اما شروع به دویدن کردم. یک قدم، دوقدم، سه ... چهار .... تا رسیدم درکام قبرستان. نمی دانستم چرا به گورستان می روم. احساس می کردم به درد چیزی نمی خورم. سه شبنه دلم خواسته بود که مهمان ارواح شوم. بدنم می لرزید.

طرف راست، زباله ها بودند و آن طرفتر سه مرد تاس نیمه جان تریاک می کشیدند. سایه های بیرق گورها  به جانم نزدیک می شدند. در سکوت شب، واویلای خنده ها شنیده می شد. خنده های سرد اسکلیت ها و روح ها در تاریکی موج می زدند. اسکلیتی دست روی شانه ام گذاشت: سرد بود و بوی خاک خشک و گرده های خنده ای که روح ادم را می خراشید؛ به مشام می رسید. تق تق الاشه ها و سایده شدن حدقه ها تنها به گوش من می رسید. چون خودش گوش نداشت. و مرگ، زهر خشک و پودر مانندی را در چشمانش انداخته بود. صدای عطسه روح ها از پشت تپه کوچک می آمد.

عطسه طفلی که خودش را طرد ابدی می خواند، هم، می آمد. من، روح و اسکلیت پیش می رفتیم. کف پاهایم سوزش و مرچک مرچک می کرد. مردی که از سبد چربو می خورد با سرگیجه ها و ترسهایم ان  شطرنج می زدند. دستم در پنجه اسکلیت قلاب شده بود.

روی پست خاکی وسرد صحن کسی نبود. چشمان گود و بی آب دخترعریانی از ته گور بی خواب به نظر می رسید. یک، دو و سه ...  گور دهن باز کرد. دختر مرا محکم در بغل فشرد. درد شدیدی تا اخرین مهره کمرم دوید. گریستم ؛ اما نگذاشتم  بوسه ام کند(اگر لب می داشت!) می خواستم فرار کنم اما مرده بودم. باردوم، سوم، چهارم مرده را فشارداده بود. خون از مویرگهای مرده  فواره کرده بود. نمی دانست شطرنج را کی برده است. شاید روح و شاید هم نه. بوی تند و خاک خورده عرق ارواح با عطر زننده فضا، از مرده ملخی ساخته بود.

عدسی چشمانت تصویرهای سفید و سیاه، خاکی و آبی را به نیرون ها و اعصاب مرکزی می فرستد. درکوچه تنگ مقناطیسی یک جوره ایس ایم ایس شاخدار را می بینی که با حرکت شلاقی (چون اسپرم) سوار بریک الکترون به سوی یکدیگر می خندند. آخذه هایت نمی توانند تبسم وخنده آنها را کد گذاری و اخذ کنند. از نور میلیاردها انگیزه کور می شوی. حالا کور ملخ شده ای. آخذه ها را ته حدقه فرو می بری و جز خاکستر تخمک چشمانت چیزی بیرون نمی ریزد.

"اوف اوف" باد با صدای نای چربو خوار می آید و می آید. با مرگ و شیطان سماع اسکلیت ها را تماشا می کنیم. سنگ های ته گوردختر جفت می شوند. شعاع آبی ای از کنج چشم چپ دختر ما را خاکستر می کند.

پنج دقیقه بعد آهنگ سماع  به گوش خاکستر می آید:

چه کسم من؟ چه کسم من؟

که چنین وسوسه مندم

گه ازین سوی کشندم

گه از آن سوی کشندم؟

نوشته شده توسط احسان  در ساعت 10:11 | لینک  | 

در درس امروز به این سوال پاسخ می دهیم که چطور می توان حوادث را روی هم چید و کشمکش را ازنطقه عطف به اوج رسانید؟ اول یک مثال می دهیم: رودخانه ای را فرض کنید. اگر بخواهید به طرف دیگر ساحل بروید باید پا روی سنگ های گذاشته و به سلامت مسیر را طی کنید. این، نشان می دهد که چطوری می توان با استفاده کشمکش ها از نقطه عطف به اوج– عبور از حادثه ای به حادثه ای- رسید.

این کار در داستان نویسی مستلزم به کار گیری ترفندی به نام "گره افگنی " است. حالا، هر سنگ یک گره است. این سنگ ها باید داستان را پیش براند. پس هر قدر گره افگنی ها بیشتر باشد گستره داستان عریضتر خواهدشد. اما این گره ها در داستان چگونه به وجود می آید؟

 هنگامی که نویسنده ای داستانی را می نویسد به نماینده گی از خواننده ذهنش درگیر برخی از سوالات است. حال، هر سوال به   گره ای  که در طول وقوع حوادث جواب یافته وانفجار نهایی ( باز شدن تعلیق نهایی) داستان را زمینه سازی می کند. پس درحقیقت "گسترش داستان" و " گره افکنی" و " بازکردن گره" داستان را بسط می دهد. شاید سوال شود که چند گره را در داستانی توصیه می کنند؟ درداستان های کوتاه یک گره معمول بوده اما، رمانها با توجه به محتوای و قالب، گره های متعددی می باشد.

قبلاً درمورد باز شدن تعلیق نهایی حرف زدیم. حال، چطوری می توان در داستانی تعلیق ایجاد کرد؟

تعلیق: درکل تعلیق به روش های متفاوت ایجاد می گردد.

 اولین تعلیق، از ذات زبان به میان می آید. به گونه مثال؛ فرهاد به خانه برگشت. حال، دراین جمله فرهاد چه وقت و چرا... به خانه برگشت؟ این، تعلیقی است که در ساختار و دل زبان نهفته است. برای ادامه یافتن یک ملاقات به صورت طبیعی، هرجمله باید سوالهای در میان داشته باشد تا جریان ملاقات را به پیش ببرد. این روش، طبیعی ترین نوع تعلیق در داستانویسی است. زیرا یک جمله یا واژه می تواند با استفاده ازاین راهکرد و چینش حالات و صحنه های متفاوت درکنارهم، داستانی را به وجود آورد.

 درداستانویسی ازترفند تعلیق ذاتی نیزاستفاده می کنند. به عنوان نمونه، درقصه هزارویک شب جمله ای معروف"... چون شهرزاد لب فرو بست..."خلیفه را برای یک هزارشب دیگربه حالت معلق نگه داشته و داستان "یک هزارویک شب" به میان می آید. اما علاوه بر این که با تعلیق شالوده داستان را می گذاریم، علت مفهومی ایجاد تعلیق چه است؟

علت تعلیق در داستانهای متفاوت ازهم فرق دارد. مثلاً در داستان عاشقانه، هدف نهایی داستان رسانیدن عاشق به معشوق می باشد. در داستان های جنایی ایجاد تعلیق های پی هم منجر به انتقام گیری، دستگیری و قتل... می شود. به این حساب تعلیق یکی از سرنخ های اساسی قصه داستان را نیز به داستان دارد.

نوع دوم تعلیق افگنی، "تعلیق مصنوعی" است. خیلی ساده. به این مفهوم که اگرداستانویس داستان را اگر با تعلیق مصنوعی می نویسد، او همه جزییات وفعالیت پیش زمینه ای ظهورتعلیق نهایی را برای ما بیان می کند. اما عامل اصلی (شخصیت اصلی) را برای ما معرفی نمی کند. معمولاً دراین حالت حوادث را از زبان وچشم "راوی دانای کل" قصه می کند. نویسنده تا آخر، قبل ازهمه سرنوشت همه افراد یک داستان را می داند؛ اما به کسی چیزی نمی گوید. به این صورت ما را ملزم می کند که تا باز شدن گره "هول ولا"{هول والا: نگرانی های درونی و روحی را گویند. مثلاً قاتل کیست؟ چرا فلانی، آن کار را کرد...؟ چرا رفت؟} باقی بمانیم. این نوع تعلیق افگنی بیشتر در رمانهای اطفال وخواننده گان عادی دیده می شود. اما خواننده گان حرفوی ازتعلیق ذاتی با پیچیده گی های درونی و فلسفی لذت می برند. برای این که تعلیق افگنی را از حالت تصنعی بودن برهانیم چه باید کرد؟

معمولا بن مایه تعلیق داستانی روی تعلیق ذاتی گذاشته می شود. اما ترفندهای تعلیق ذاتی، کشش های جدید را با ترفندهای بیگانه تر ایجاد می کند. برای این که این ترفندها را بدانید، انواع تعلیق ها را مطالعه می کنیم.

تعلیق ذاتی با سه عنصر افگنده می شود:

1- ماجرا؛

2- شخصیت؛

3- زمان/ مکان و آشیا

اما چطوری باید از اینها برای تعلیق افگنی استفاده می کنیم؟

  استفاده از ماجرا: ماجرای را برای فرد به میان می آوریم. بعد، با پیشرفت روال عادی داستان اندک اندک از روی جزییات ماجرا پرده بر می داریم. درین صورت خواننده مجبور است که برای دانستن همه جزییات، ماجرا را تا اخر داستان بخواند.

استفاده از شخصیت: درعین حالی که داستان به شکل عادی پیش می رود، شخصیتی را در داستان وارد می کنیم. حال، خواننده برای این که این فرد را با فعالیتهایش درک کند، داستان را تا آخر دنبال می کند. مثلاً در داستان"جای خالی سلوچ" و داستان" بابا لنگ دراز" ازهمین نوع تعلیق افگنی استفاده شده است. برخی اوقات داستان شخصیت را در ابهام قرار می دهیم. دراین شکل، تا خواننده تمام داستان را نخواند، نمی تواند از حس کنجکاوی خود درمورد شناخت شخصیت مذکور دست بردارد.

استفاده از زمان/مکان: با خلق حادثه های جدید درمکان های دیگر داستان را ادامه می دهیم. مثلاً درسریال "فراراززندان" خلق حادثه های جدید و تغییر مداوم محیط، بیننده گان را وا می دارد که به تماشای فیلم هم چنان پافشاری کند. 

تعلیق: مجموع حالت سردرگمی و انتظار را می رساند.

اندروای: بیانگر حالت روحی فردی است.

نوشته شده توسط احسان  در ساعت 9:59 | لینک  | 

گپ خودم

چندی، کلاس داستانویسی می رفتم. درآخر دوره، تصمیم گرفتم یاد داشتهایم را اینجا بگذارم. البته؛ کم نوشته ام و یا زیاد؛ به پای خودم ختم. پس اگر مواردی را از درسهای استادنا ابوطالب المظفری را خلاف نورم های داستانویسی درک  و  می نویسم، بازهم به حساب خودم.

مانند گذشته که سلام وتشکری را از یاد می بردم، درآخر، از استاد مظفری تشکری می نمایم. البته قدر نعمت و درسهایش زمانی "دانی" خواهد شد که داستان بنویسم. این کار را هم در طول زمان انجام خواهم داد.

به امیدش.

درس اول

چه وقت داستان به وجود می آید؟ چرا داستان می نویسیم؟

تاوقتی که  زنده گی فردی به شکل طبیعی جریان دارد، داستانی وجود ندارد. بل، قصه زمانی به میان می آید که در مسیر طبیعی زنده گی مانعی ایجاد شود. این موانع گاهی طبیعی اند و زمانی غیرآن. برخی اوقات بیرونی اند و در زمانی درونی ( فکری- ذهنی.) به این صورت اگر شخصی - مطابق به رهکردهای داستانویسی- با مانعی روبرو گردد، و "وضعیت پایدار" به "وضعیت نا پایدار" تبدیل شود، قصه ای برای بازگو نیز خلق می گردد.

حال، ممکن است شخصیت با مانع درگیر نشود، پس او داستانی ندارد. اما با آغاز درگیری، دخالت شخصیت و بروز عملکرد، داستان به میان می آید. به این صورت داستان از لحظه ای آغاز شروع شده و شخصیت با اجرای نقش جریان را به پیش می برد.

به صورت طبیعی فاصله زمانی میان این دو وضعیت "متعادل" زمان زیادی را در بر می گیرد. اما د ر زمان داستانی تمرکز اصلی برشی از زمان است. این تکه با جزییات شرح و تفسیر می گردد.

قبلا درمورد مانع صحبت کردیم. مانع مذکور می تواند به اشکال ذیل به میان آید:

1)      طبیعی؛

2)      غیر طبیعی؛

3)      درونی؛

4)      بیرونی؛

5)      ذهنی- فکری؛

6)      روانی....

  بنا بر قاعده عمومی هر متن روایی (مثلاً داستان) دارای سه وضعیت است:

1)      وضعیت متعادل؛

2)      وضعیت نامتعادل؛

3)      متعادل دومی ؛ اما متفاوت با متعادل اولی.

 

شیمای کلی یک داستان

 

آغاز(حالت پایداری یا شروع غیر تعادلی) میانه (کشمکش های درونی در دل داستان) پایان(آخر داستان)

این، اولین و کلی ترین نمود ساختار در یک متن ادبی روایی است. این حکم در داستان های کلاسیک حاکم است. اما در داستانهای مدرن و پست مدرن این یکی صادق نیست.

 

نوشته شده توسط احسان  در ساعت 10:47 | لینک  | 

دانشگاه که بودیم، سخت ترین اتهام و فنی ترین ضربه ما، متهم کردن استادان به "حاشیه گویی" بود. آن روزگار فنا گشت و اما ان اتهام باقیست. یک ماه قبل دوست عزیزم "خالدفاضلی هروی" کتابی برایم هدیه کرد ناب و روان. نویسنده ی کتاب، ارادت قلبی اش را به حاشیه نویسی با زبان رسا و شیوا نشان داده است. اسم کتاب "درشهر نی سواران"نوشته ی دکتر محمد ابراهیم باستانی پاریزی است...الخ. نمی خواهم از تعداد صفحه، قطع، ناشر... کتاب بگویم. زیرا باید مغز را برداشت و پست را داد به باد.

کتاب در یازده فصل تدوین شده است. اثر، حاوی مقاله ها و سخنرانی های استاد -باپاورقی ها وحاشیه های شکم سیر و چند صفحه ای - می باشند. من، اثر را با توجه به زبان، محتوا و معلومات بیگانه تر از اکثر آثار دیدم. در این نوشته این مشخصات را - تا انجا که به ذهن مخلص مانده - به سبک نویسنده - اگر بتوانم- می نویسم. نیک بود صواب که بحث را از تاریخ اغاز کنیم.

کتاب درمورد حمله اسکندر به اسیا و ایران (خصوصا کرمان و حاکمان محلی)،افسانه هومر و ریشه های تاریخی ان، تاریخ ایران، امپراطوری غز، سلجوقیان، خوارزمشاهیان، تیموریان،تیمور و ملاقات های او با حافظ، اداب حکومتداری قاجاریان و سابقه سیستم تعلیمی ایران معلومات کلی ارایه می کند. درین بین معلومات کتاب، دایره المعارفی است. زیرا حاوی معلوماتی است که نه از آن چشم پوشیده بتوانیم و نه -چون نان قاق- عطش گرسنگی معلوماتی را ارضا می کند. کتاب در ظاهر خسته کن به نظر می رسد. امیدوارم برداشت الحقیر روی طبع و اشتهای مطالعاتی عزیزان اثر نگذارد. اما مهارت استاد در ان است که کوهی از معلومات مرده را - این تعبیر من نیست. استاد از یکی از دوستانش نقل قول کرده که دیگران با زنده ها، زنده است اما باستانی با مرده گان تاریخی! - خوب، روان و ساده نوشته است. بعد از مدت کوتاهی متوجه می شدم که به اثر روانی متن، چندین ورق خوانده ام. با انهم، من برخی از پاراگراف ها را نیمه می خواندم و دنبال معادل یابی سالهای میلادی به هجری قمری یا هجری شمسی نبودم. در ضمن،برخلاف استادان حاشیه گوی و هیچ نویس ما، استاد، از متن تاریخ عبرت ها و نمونه های برای ثبوت، ربط دهی اندیشه هایش بیرون کرده است. مثلا زمانی که استاد مقاله ای برای محفل بزرگداشت اسب و اسب داری می نویسد، ادم خنده اش می گیرد. زیرا یک استاد ادبیات و تاریخ کجا و اسب دوانی و کجا! ظاهرا استاد می خواهد اسمان را به زمین بخیه زند. اما، استاد می رود و از لای موفقیت های تاریخی که زیر سم اسب به دست امده، نمونه های می دهد زنده و خیره کننده. با الهام از محمد(ص)، ناچار،اعتراف می کنم که موفقیت زیر پای اسبان است! به سخن البرکامو از بحث "دور نرویم."بعد متفاوت دیگر کتاب، در تذکیره نویسی است. استاد، اگر از پادشاه یا عالمی را یاد کرده در پرانتیز اجداد و اثار او را نیز معرفی می کند. اگر زمانی با شخص،خاطره مشترک داشته یا موضوع ربطی به ولایت کرمان دارد، از ان نیز یاد کرده است. اگر دستش رسیده، قصه های شیرین و جک های خنده دار مرتبط به انها را هم تلنبار نموده است. این یکی شیرین است و جالب که زنگار خسته گی را از بین می برد و مایه ی ادامه مطالعه می گردد. خاطره های دوران جوانی، تحصیل، تعلیم و تدریس، خانواده و دوستان -که اکنون به تاریخ پیوسته اند- کتاب را جذاب ساخته است. زیرا با وجودی که استاد اداب رسمی و مروج در ادارات دولتی را نتوانسته در نوشتن از یاد ببرد، اما راستگویی و صداقتش مایه می گذارد تا خواننده خاطره های تاریخی بخواند. برای من،که بچه دهاتی هستم، متن و اخلاق متفاوت او از شهریان، جالب می نمود! خوب، بار و بند مشخصات تاریخ را با طناب های فرسوده تاریخ می بندیم و می رویم به مشخصات لسانی اثر! 

زبان کتاب در اکثر اوقات فارسی ناب است. اما گاهی فصاحت، لغزنده گی و نرمی عربی، استاد را لغزانیده است. چنانچه اکثرا اصطلاحات عربی، زنده زنده، استعمال شده و یا اشعار عربی خودنمایی می کنند. مخلص که عربی ام نم کشیده، ناچارم می شدم برای معنی به حاشیه ها پناه ببرم. اما حقیقت ان که استاد در هر دو زبان فارسی و عربی - البته به اندازه فهم مخلص- تبحر دارد. کلمات را بساده گی، روانی و بدون این که از یکدیگر دلخور شوند یا به هم ناسازگار باشند، کنار هم چیده است. به این صورت نثر واقعا رسا است. توصیه من به جدید کاران سخت نویس این است که بی پیر به خراب نروند و تا جان را به جانان - این اثر - نرسانده، دست از طلب بر ندارند! چه که یا جان رسد به جانان (ساده نویسی) یا جان ز تن (پیچیده نوسی) برآید. غایت هر دو به صواب می انجامد. زیرا اول، به ساده نویسی می رسید و دردومی از گنگ نویسی می رهید. به این حساب استاد، دارای سبک منحصر به خود است. من روح نویسنده گی و ساده نویسی این سبک را، برای روزنامه نگاران توصیه می کنم، اما متوجه باشند که کتاب دنیای از حاشیه است. پس التقاطی عمل کنند مفیدتر می گردد! قبلا به شدت کنونی، متوجه نبودم که چقدر زبان عربی روی واژه واژه فارسی اثر داشته است. اما با مطالعه " درشهر نی سواران" فهمیدم که اگر فردی عربی را درست بداند، پنجاه در صد واژه های مروج فارسی را می داند. اگر حدس مخلص درست در نیامد، شیر فهمم کنید. بهر حال زبان استاد، واقعا روان و دراز است. استفاده از اشعار، ضرب المثل های کرمانی شیرینترش می کند. اگر می خواهید شعر زیاد یاد بگیرید، در شهر نی سواران را بخوانید. در حفظ شعر، پاریزی باستانی،شاید، سر آمد روزگار است.- ماشاءالله- در باب هر کلمه - اگر گمان حقیر و مخلص غلو آمیز نباشد- یک شعر دارد. عیب کلی ان است که در کل کتاب-  حتی- لنگه ای از شعر نو نمی بینیم. 

با این همه وصف، پاریزی به جز از بیان تاریخ، عبرت های گرم و سرد روزگار، دیگر چه دارد؟ فصل های جداگانه کتاب پیام های متفاوت دارند. مثلا یک فصل را در مورد ارزش اسب گفته. بخش بعدی را به نحوه تدریس عربی و مشکلات کتابهای عربی آن روز با مثال ها و طعنه های نمکین به ادرس مولفان اختصاص داده است. فصل بعدی را به یاد استاد اقبال اشتیانی نوشته و پاره دیگر را برای سعید نفیسی و جک های دوستانه شان قربانی کرده است. با خواندن تقریظی بر دیوان شعری از یک خانم یهودی کرمانی، معلومات زیادی درمورد کلیمیان ایران و کرمان به دست می اوریم. این تقریظ -در حقیقت- یک فصل کتاب را تشکیل می دهد. بخش دیگر را با یاد اوری خاطراتش و مقایسه های ریاضیکی، استاد، از اصلاحات ارضی دور و زمانه حرف می زند.... الخ والله اعلم من البقیه. حالا متوجه می شوید که ابراهیم پاریزی با این کتابش اگر ادعا کند که کار حضرت فیل کرده، ادعای است نا صواب. زیرا در هر مقاله، با چند مفهوم روزمره اما با فرم و سبک روان خاک به چشم کسانی که دنبال مطالب جدید و بروز هستد، می زند. اما کسانی که دنبال روان نویسی باشند، کار شان با این نمونه ی عالی رونق می یابد! پس اندر باب کسب اندیشه های که ژرفتر از موضوعات روزمره باشند، این کتاب مفید نیست.  

پس اگر گنگ و کور نویس هستید، حتما این کتاب را - مثل من - یکبار بصورت سطحی مرور کنید. بعد از یک ماه دوباره سراغ ان را رفته و شگردهای روان نویسی پاریزی را حلاجی و مشق کنید. من هنوز این مرحله را نگذارده ام، اما نا خوانده بر منبر بر آمده و این مخزن حاشیه های روان و ساده را برای تان معرفی می کنم. تا باز تاب دهی نتایج حلاجی پدرود.

نوشته شده توسط احسان  در ساعت 12:12 | لینک  | 

 عادت کرده ایم که از مزاحمت بدمان بیاید. روی خوش به ادمای مزاحم نشان ندهیم. اما، لابد چوب همیشه دو سر دارد و بشر نیز دو نوع خصلت جذب و دفع . پس افرادی چون دوریس لیسینگ  نه تنها از مزاحمت خوشش می آمده،حتی، داستانی به نام" مزاحمت" نوشته است. در این داستان او از رویه باداران اروپایی، افریقایی ها می گوید. شاید بنا بر چشم دیدهای نویسنده، بومیان مزاحمی بیش نبوده اند. خوب، من چه شف شف گویم، بهتره شفتالو را در خود مزاحمت چک زده و بچشید! شما لابد،بعدتر بگویید که آیا شفتالو ترش است یا تلخ. ما که دو سه پیراهن بیشتر چاک کرده ایم، جمعه قبلی این داستان را نقد و بررسی کردیم. این هم گزارش این کند و کبرک کاری حرفه ای. شروع از پیر خرابکار و نقاد ماهر قاسم قاموس.

به دید استاد، داستان مزاحمت به سبک کلاسیک روی یک خط با نثر ساده نوشته شده است. مزاحمت از اندیشه ها و چشم دیدهای نویسنده درمورد وضعیت اجتماعی و فرهنگی بومیان "نیاسالد"ی افریقای جنوبی و برخورد اشغالگران با انها می گوید. به گفته قاموس، پیام اصل داستان انکه اگر کسی در هرجای دنیا، دوشادوش ترقی و تجدد حرکت نکند، سرنوشت این بومیان را در انتظار دارد. انها باید مانند نیاسالدی ها استیلا و برتری عمدی فرهنگ اشغالگران را تحمل کنند. چنانچه از کوچه عقب مانده گی صفحه سوم {در ورق چاپی که به ما داده بودند} بوی بلند پروازی های فرهنگی- سیاسی به مشام خواننده می رسد! دید برتری جویانه و به سخریه گیری بومیان، از عینک دست پرورده های غرب می گذرد. پس این، تقابل میان دو فرهنگ افریقایی و غربی را نشان می دهد. چنانچه در قسمتی از داستان می گوید"عجیب، بومیان هم خود کشی را می داند." زیرا به اندیشه نویسنده، فقط غربیان است که به شیوه های مدرن و جدید مردن {ازجمله خودکشی} آشناست. بنابر ایده ای استاد، شخصیت ها نیز نقش های نمادین دارد. نمونه آنکه "درازه" که شخم زنی ماهری است، نماد ملتی است که دهقانش برای دیگران می کارد. قاموس، به جنبه های فمینیستی داستان نیز اشاره کرد. چه اینکه با وجودیکه دوریس لیسینگ، زن است، در جاهای زنان را تحقیر می کند. اما در اخر داستان، قلم به بررسی کلی وضعیت زنان افریقایی می چرخد. بانک نقد قاسم قاموس ته کشید و محترمانه نوبت را به محمد شمس جعفری داد.

نقد چند بخشی شمس مملو از سر رشته های فلسفی بود. در دو و سه بخش بصورت گذرا از شگردهای داستان نویسی انتقاد یا تمجید شده بود. با توجه به اینکه دندانم گره های یخ زده فلسفه را باز نمی تواند، مفهوم کلی نقد را یاد داشت برداری نتوانستم. اما، در تلاش استم که نقد را اینجا بگذارم. از کوتاهی/ نا توانی عذر می خواهم. یعقوب یسنا منتقد بود.

یسنا، داستان را به لحاظ ساختار، کلاسیک گفت. اما با توجه به جنبه های توصیفی داستان، اثر، ماهیت و شکل مدرن و پسامدرن دارد. چنانچه نوستالژی روستایی که در چند پاراگراف اول و مستقل از داستان امده، روحیه مدرن و پسا مدرن بخشیده است. از نگاه توصیف شخصیت ها، "درازه" خوب توصیف گردیده، اما زن سومی ارباب، این شانس را نیافته است. کنش در این داستان، به گفته یعقوب، ضعیف است. تنها دریک مورد گفت و گو ها و رفتارهای ارباب کنش های قوی را بهمراه دارد.  ازنگاه خامه های اساسی داستانی، مزاحمت، تمایل بیشتر به قصه گویی دارد تا به بیان عناصر قصه. پیام و بینش خاصی از داستان دستگیر کسی نمی شود. زیرا اقای یسنا، تا نهایت داستان فقط مفهوم " خود کشی" برداشته بود. معلوم می شد که راضیه اعتمادی هم از داستان خوشش آمده است.

اعتمادی گفت:"داستان، قصه های زیاد داشت." اما او ازین که نویسنده فضا و مکان را خوب توصیف نکرده بود دلخور بود. زیرا نفهمیده بود. راوی کی بوده و خصوصیات، دید و سن انها برایش نامعلوم مانده است. نقدی خانم اعتمادی - مانند سابقه- با سوال قراردادی اش همراه بود. او پرسید که ایا در داستان تغییر ناگهانی زاویه دید(طوری که در داستان دیده می شود) امکان دارد؟ این سوال دم بریده ماند و بحث به میزان اطلاعات داستان کشیده شد. اعتمادی از میزان اطلاعاتی که داستان درمورد مراسم مذهبی... داده بود، قناعت داشت. اما از این که ثبوت یا توصیفی از مراسم دیده نمی شود، نا راضی بود. خوب  ،چه کنیم که کی راضی است یا نه. از نگاه حقوق بشری، خانم باید، به فکر رضا یمک هم می بود.

یمک، محتوای داستان را بر سه محور"نژاد پرستی"،"توصیف ویژگیهای زنانه" و "محیط" قرار داد. به نظر او نویسنده، داستان را از دید فمیستی و طرف گیری به نفع زنان مطرح نکرده است. بل، نوعی بی مهری نسبت به زبان افریقایی و افریقا دارد. رضا، در برخی اوقات، با مسایل زنان انسانی برخورد کرده بود ازجمله در این جمله (بدبختی بود که روزگار او را به مضحکه ... قرار داد.) اینجا پیام، بار انسانی دارد. رضا از به مسخره کشیده شدن زنان افریقایی و حرص انسانی شکوه داشت. چنانچه ارباب از آب چاه شیرین استفاده می کند و برای بومیان، آب شور را توصیه می کند. این یکی انسانی و عادلانه نیست!(به گفته رضا، و صد البته به نظر من نیز!) عالم کاتب که بعد از قرائت داستان برای جمع، نفس سوخته شده بود، برای نوبت، دلش آب می شد. خوب عالم، بفرما!

او حرفهایش را با سوالی اغاز کرد: به عنوان راوی داستان، شخص اول روحیاتش را در داستان وارد کرده، آیا این کار مطابق به حرفه داستان نویسی مجاز است؟ کسی جوابی صریح نداد.(اگر هم گفته باشه، از گردن من خلاص!) عالم، از بیان روحیات و توصیف دقیق صحنه های داستان خاطره خوش داشت. دیگه گپای او تمام شده بود. داکتر مهدی کاظمی خود را برای نقد جمع وجور می کرد.

مهدی، به جواب اقای عالم گفت که اگر دخالت اندیشه نویسنده، زیر نام سوم شخص صورت گرفته، طبیعی است. زیرا که اندیشورانی داستان نویس، نا خود آگاه ایده های شان را روی شخصیت ها تحمیل می کنند. بعدش، او نظر قاموس را در مورد پیام "عقب مانده گی افریقا" رد کرد. به گمان وحیدی، در جوامع استعمار زده، زنان استثمار و تحقیر دو مرتبه ای را تحمل می کنند. زیرا اول زن و مرد مستعمره حاکم بزرگ اند. دوم، چون مردان از نگاه روانی تحت فشار استعمارگران قرار دارد، عقده های بیرونی شان را در خانه، روی زنان ارضا می کنند. بنابرین اگر داستان مزاحمت به این شکلی نوشته شده انعکاسی از حقیقت عینی است. از دید دکتر مهدی، محتوا و پیام داستان بیشتر در جوامع استعماری صادق است،تا در همه جوامع. خوب، از همه گفتم. خودم چی؟

صادقانه بگویم که من فقط یک بار داستان را در جلسه نقد شنیدم. پس نقدی نداشتم. بهانه اوردم که ایده های من در لابلای صحبت ها مطرح شد. با این شیطنت، نوبتم به خیر و سلامت گذشت. با یک بار گوش دادن، حس کردم که در اوان تربیه حیوانات، شکل گیری جامعه اولیه و رابطه مرد و زن هستم. زمانی که مردها نتوانسته اند حیوانات را رام کنند و زنان در پی ان همت گذاشته اند. راهکردهای را که مردان بر زنان تفوق یافته را با چشم می دیدم. مثلا امیتاز دهی زن جوان و بی پروایی که در حق زن پیر{و اکنون بیکاره} صورت می گیرد، اختلاف میان زنان را قویتر کرده و منتهی به تسلط مرد می شود. دیگه چیزی را من نیافتم. لابد اگر بیشتر درک می کردم، در صدد استیلا برشما می شدم. بخاطریکه این کار صورت نگیرد، دیگه نمی نویسم.

تا گزارش و نقد هفته آینده پدرود. اها، یادم رفت. داستان {احتمالا المنقود} هفته اینده، اثری از صادق هدایت به نام " فردا" است.

 

نوشته شده توسط احسان  در ساعت 15:31 | لینک  | 

ازهیاهوی این روزها به این نتیجه می رسم که زبان پشتو در افغانستان خوار هست و غریب. آنسو ترک با تحلیل حقایق، تیشه ای به دست گوینده گان این زبان می بینم که بن مایه این زبان را می شکند، تخریب می کنند و می دهند دم بخت نا بودی. همین حرفا باعث شد که تصمیم بگیرم هفته اینده نوشته ای دراین مورد داشته باشم. اخطار،اخطار و اخطار!

 دراین بحث، تعصب را، راه ندهید. من هم – به شیر مادرم قسم – تلاش می کنم که حقیقت را بنویسم و پشتو، را به عنوان یک زبان، اندیشه و حقیقت محض در نظر گیرم. برای من فرقی نخواهد که لالو چی بگوید یا پنجو! بل، مدارکی را ارایه می کنم که نشان دهد، پشتو زبانان این زبان را خوار نگه داشته اند. از سیاست زبانی و زبان سیاست، اهمال حامیان دوآتشه و اکادمیک این زبان خاطراتم را می گویم. از سیاست ناکام تعصب سیاسی – زبانی نیز شکوه ها / حکایت ها خواهم داشت. تا ان زمان اگه نظری داشتید، برایم بنویسید.

نوشته شده توسط احسان  در ساعت 9:15 | لینک  | 

جمعه قبل هفت هشت تن برمه و کارد نقد به دست و با دماغ  بی تعارف  افتادیم به کالبد شکافی داستان "یک تصویر" از ویرجینا ولف. قاسم قاموس پیر خرابه، شروع کرد به خواندن نقد نوشتاری اش. چون سریع می خواند، تا حدی نکات اساسی گفتارهایش را یاد داشت توانستم. او این گپا را گفت.

"داستان بر جریان سیال استوار است." استاد سه شخصیت اول، دوم و سوم را با نقش های انها تشریح کرد. به نظر او، چون داستان دارای محتوای نا همگون اما در یک مسیر، است، شخصیت های چند گانه در داستان وجود دارد. ایینه -به گفته قاموس- وظیفه فلش بک (ارجاع حال به گذشته) را دارد. زمانی که پیر دختر یا زن پیر به ایینه می نگرد،گذشته پر خاطره اش را مجسم می کند. اگر مفاهیم را بر دوش شخصیت ها بگذاریم، شخصیت اول، دختریست که جوانی را در لای نامه های عاشقانه و فرار از جنس مخالف سپری کرده است. شخص دوم، "حسرت گذشته" را می خورد. فرد سوم، زن پیری است که با گامهایش به سوی نابودی و پوچی می رود. او هراسان از ایینه است و متنفر نیز. زیرا،یاد آور خاطرات خوش و شادابی جوانی های اوست. ترتیب زمان و مکان، در دید استاد، منظم و یک خطی است. با تحول و رشد حوادث و کمال شخصیت ها احساس برانگیزترین قسمت داستان و اوج ظهور می کنند. درین نقاط دختر می بیند که اندیشه و دوست، بجز از اشیای کنارش، مرده اند. پس به گفته قاموس الیاف های از پوچ گرایی (نیهلیسم) نیز در یک تصویر کار نهفته است. به نظر استاد، با انکه سبک روایت داستان جالب و مدرن است، استحاله شخصیت ها به یکدیگر، فهم داستان را مشکل می کند. زیرا خواننده باید با تحول سریع و شکننده جریان سیال ذهن خود را عیار کند. بلا از صورت تان دور، زمانی نقد قاسم قاموس ختم شد، لبانش موس موس می کرد. معلوم شد که از داستان خیلی خوشش امده. بلا کردی استاد، با نقدت. حالا با اجازه ات بریم پای نقد رضا یمک.

بیان راحت ویرجینیا، رضا را مجذوب کرده بود. اما او از تبدیلی های مداوم زوایه دید، شکایت داشت و ان را نقص حرفوی می دانست. چنانچه در پاراگراف دوم صفحه دو، زاویه دید، "دانایی کل" است. اما،درخط سوم این پا راگراف شخص اول مداخله می کند. این پیوند نا حرفه ای (تعبیر رضا است دیگه!) نا جایز است و نا مقبول هم. اقای یمک بر ابهام های این داستان نیز انگشت رنجه کرد. از جمله عبارت "جنایت پنهان" تا اخر چون گره کور در ذهنش باقی مانده است. یمک از زنانه بودن داستان لذت برده بود. در جای دیگر هم، نقدی رضا گل کرد. یمک گفت اگر به جای ویرجینا می بود، از پاراگراف چهارمی شروع می کرد. زیرا سه پاراگراف قبلی مقدمه بدنه اصلی است. از دعوای پاراگراف ها که بگذریم، فکر می کنم که یمکیان دیر مست گردند و سیر. شاید به همین خاطر بوده که اخرین پاراگراف داستان، رضا را سخت شیفته کرده بود. او این یکی را اوج داستان می دانست و دلش بود که در پاراگراف بعدی نقطه اوجی اوج را فتح کند! اما، نشد. حالا که نشد، رضا، دیق نشو، اجازه بده که خانم راضیه اعتمادی چه برای گفتن دارد؟

خانم اعتمادی از تصویرهای درهم فرو رفته، غلیظ و زیاد، نمی دانم خوشش امده بود یا نه. زیرا هر قدر فرضیه و شرطیه بندی کردم، طرف گیری او را نفهمیدم. در ضمن، این خانم سوال کرد که ایا "یک تصویر" سبک جدید و کارای برای داستان نویسان کنونی هم است؟ استاد قاموس در جواب، داستان را جالب، ساده و مدرن توصیف کرد. کسی که متفاوت از دیگران می نویسد، سبک و شیوه نویسنده گی منحصر به فرد دارد. حلیم سروش که کله اش را از تیر رس بحث ها یکطرفه گرفته بود، منتظر نوبت بود. و ما منتظر نظریات او.

به نظر سروش، نمادهای معنا داری در داستان وجود دارد. "سرخ" و "سیاه" نماد "مرد" و "زن" اند. طوری که نویسنده با دو زمان و دو نماد، {گذشته و حال و مرد و زن} را تلفیق می کند. سروش گپهای در مورد فانتزی بودن داستان هم داشت. او گفت که معمولا صحنه های فانتزی معجونی از خیال، نماد و سمبولها اند. در یک تصویر، سرخ و سیاه داستان را فانتزی کرده است. او درمورد زوایه دید هم صحبت کرد. به دید او شاید نویسنده با استفاده از شگردهای فانتزی - تکنیکی به مساله، نگاه کرده یا با تاکتیک های فانتزی- تک گویی، شخص را در برابر خود و دغدغه هایش قرار می دهد. درکل، چون غلیظ و تکنیکی صحبت می کرد، همین دانستم و بقیه را والله اعلم! خب سروش جان، یک طرفه شو که نوبت به مهمان جلسه، محمد شمس جعفری رسید.

 اول، فکر کردم که مهمان با عینک های به اصطلاح کون بوتلی {چون شیشه های این نسل عینکها به زخامت شیشه ته بوتل اند، به این نام مفخرش کرده اند؛ صد البته که کار بچه ها است تا من!} دید عمیق کنجکاوانه و موی های زرد دم اسپی، المانی باشد. لابد باستانشناس هم، که این قدر عمیق ته کاغذ را کدو کاو می کند. اما لحظه ای بعد چشم های سرخ شده اش گفتند که مشکل دار، اند. بهر روی، حرمت مهمان سر جایش؛ بت پرست می بود یا می پرست، ما دوستش داشتیم. لابد اگر در عرصه ادبیات قلم نمی زد، اینجا کجا و شیخ کجا! به گفته خودش شعر می گوید، در کارهای فیلم و داستان هم دست پیشک کرده و فلسفه را هم خوانده است. اقای شمس در مورد داستان {المنقود!} بیش نگفت جز  دو نکته. اول شکسته گی ها و مغشوش بودن زاویه های دید، کاری اشوب ها، دغدغه ها و احساس نویسنده است. نویسنده سرگردان بوده که از کدام زاویه، ایده هایش را بیان کند. دوم، چون داستان اثر زن است، از دید و احساس زنانه بی تاثیر نمانده است. پس داستان رنگ و بوی ایده های فمینستی به خود گرفته است. برای یک نو وارد همین قدر – ممکن- بس بود. چه خوب که اقای شمس حد را شناخت و نوبت داد به یعقوب یسنا.

از دیدگاه یسنا، یک تصویر، بین شعر، فلسفه و داستان معلق است. برخی ایده های فلسفی فمینسیم در داستان بیان شده است. از نگاه کوتاهی و بیان برشی از زنده گی، یک تصویر، داستان کوتاه است. اما اگر این اثر را در قالب داستان بررسی کنیم، به گفته اقای یسنا، داستان، توصیفی است تا کنشی. زیرا اول، شخصیت ها را معرفی کرده و بعد دنبال کشف مفاهیم می رود. مثلا؛ نخست اتاق، اشیای داخل و شخص را توصیف می کند و بعد سراغ کشف مفاهیم می رود. یسنا، چهار عنصر/مفهوم را در داستان کشف کرده بود (ایینه، زن، خانه و ازدواج.) این عناصر دو به دو در ارتباط متقابل اند. چنانچه ایینه {نماد راستگویی و باز گشت} با زن به عنوان موجود جلوه فروش در ارتباط متقابلند. زن و پیوند ازدواج نیز مرتبط اند. مطابق به اندیشه های فمینیستی افراطی، زن، تن به ازدواج نمی دهد. پس،به نظر یعقوب، این داستان نیز انعکاسی از رویه فمینستی زنی است که نخواسته در جوانی ازدواج کند. از سکوت یعقوب یسنا فهمیده شد که نظریاتش تمام است. احساس خسته گی می کردم. اما، نه باید شتر مرغ می شدم که نی نقد کنم و نی نقد دیگران را گوش دهم. دست و آستین بالا زدم تا نظریاتم را با دیگران شریک کنم.

یک تصویر، انگاره های ذهنی زنی طغیانگر و فمینیست است. او می خواهد جامعه مرد سالار - ان زمان-  را که فهم درست از زنان ندارد، محکوم کند. نویسنده تشریح می کرد که چطور زنان بر "حصیر اندیشه ای" مردان، اندیشه شان را بنیان می گذارند. این زنان "مجاز" نیست تا -در مورد خودشان حتی!- دیگرگون تر بیاندیشند. ویرجینا ولف بر اشتباه و کوتاه بینی زنان و جریان اندیشه فمینیسم، نیز اشاره می کند. چنانچه زن پیر، جوانی را (تعبیر به نیلوفر) به شلخته گی، با نامه های عاشقانه گذرانده و حالا قیچی روزگار، زن را هرز می کند. زن می گوید که نباید این طوری بود بلکه باید حقیقت بود و دیواری.  ازنگاه تکنیکی ،طرح در پاراگراف اول شکل می گیرد.

اینجا، باید از حضور اقای کاتب یاد اوری کنم. از این که نتوانستم نظریاتش را گزارش کنم، معذورم و محروم! اخر مزاحم تلفونی مقصر است تا من! اخرین تیر نقد، باید از شصت گرداننده جلسه رها می شد. اواز ویلونی رضا خاوری به گوشم ترقید.

او داستان را با توجه به  قهرمان ها، تجربه ها و ذهنیت های متفاوت، مدرن خواند و جالب. به نظر خاوری داستان می تواند تنوع خوبی در ذهنیت خواننده گان ایجاد کند. از نگاه تکنیک اقای گرداننده -برخلاف رضا یمک- تناقضی در شخصیت سازی و زاویه دید نمی بیند. او قبول داشت که شخصیت ها تغییر می خورند؛ اما همه در راستای یک هدف عمل می کنند. به نظر خاوری این تغییر لازم هم است. زیرا با تغییر شخصیت و مفهوم، باید زاویه دید تبدیل شود. از نگاه وی، محتوای کلی داستان تردید و نا امیدی است.

خب، گزارش را نوشتیم. بر سیاهی و تنبلی و بیکاره گی چیره شدیم. شاید دلی را هم بدست اوریم تا حجی کرده باشیم، اکبر! دیگه غرض و عیبی نیست اگر از هم جدا شویم. تا هر کی در ساحل تنهایی اش روی نظریات ناقدان تا طلوع گزارش و نقدی اینده  چرت بزند. دست تکان بده و خدا حافظیی نثارم. 

نوشته شده توسط احسان  در ساعت 17:54 | لینک  | 

بیست ودومین بار بود که باید داستان کوتاهی روح و بدن می شد. نفس زنان 3 بعد ازظهر دری اطاق خنک و روشن اما خالی کنفرانس موسسه فرهنگی در دری را باز کردم. داخل، ادمای زیادی نبودند. پنج مرد و یک خانم، چسپیدیم به منفی بافی و مثبت گویی های داستان "سرزمین گرگها" ساخته ای رضا یمک. مطابق به عرف و قول کتابی، ما بی پیر به خرابه و خراب کردن نرفتیم. پس قاسم قاموس شروع کرد به ایراد ایرادها!

به گفته او، زبان اقای یمک نسبت به داستان قبلی اش، داستانی­تر است. اما درکل، نثر سرزمین گرگها، داستانی نیست. او نمونه های را نشان داد که با شعر همسویی داشتند. انتقاد بعدی این متخصص کج فهمی، روی ابهام داستان بود. زیرا قاموس با وجود چند بار مطالعه، پیام مشخص داستان را نفهمیده بود. استاد می گفت که در برخی اوقات، داستان سمبولیک می شود. شاید به همین دلیل بوده، که او گپ اصلی داستان را نفهمیده باشد. یکی از سوالات مهم او، درمورد انتخاب شخصیت ها و دلایل انتخاب انها بود. قاموس نفوذ نویسنده در درون شخصیت ها را کافی وحرفوی می گفت. اما این که رضا، نتوانسته حرف دل شخصیت ها را باز گو کند، داستان را عیب دار ساخته است. فرایند برقراری ارتباط با خواننده نیز دچار مشکل تعریف شد. قاموس تیرهای نهایی اش را به نشانه محتوای ضعیف رها کرد. اما ناجوانی نکرده، گفت که داستان دارای فورم عالی می باشد! به این صورت حرفهایش را قیچی کرده و راحت دست چپ اقای کاتب  منتظر شنیدن همسایه اش ماند.

به باور کاتب، داستان با تصویر زمستان و خشونت، حکایت ظالم و مظلوم را بیان می کند. شاید هم نقبی باشد به گذشته ای پرمخاطره و وحشتناک کشور و مداخلات خارجیان. او زوزه ای  گرگ را نشانه ای مداخله خارجیان در افغانستان تعبیر کرد. این ناقد مشابهت زمانی میان خلق داستان و حوادث عینی جامعه را درست و منطقی دانست. کاتب، هی اصرار داشت  که زبان داستان عامیانه وخوب است. و اوج داستان، به نظر کاتب، اخر داستان بود. زیرا با اتش نزاع داخلی، گرگها(خارجیان) کشور را به کام خود می بلعند. او این تعبیر را از به چنگ افتادن پیر و طفلک فهمیده بود. نفوذ بیتای بصیر بیتا، صداهای اعتراض و نقادانه کاتب را در حلقوم خشک کرد.

بیتا گفت که " قلدری"، " زمختی" و " خشن بودن" خصوصیت های اند که هیچ گاهی از ذهن و داستان نویسنده، بیرون نرفته اند. پس اگر فضای داستان، زمستانی، خشن و سخت است، ریشه در سرشته های فکری، واقعیت های عینی جامعه و سرشت نویسنده دارد. بصیر گفت که این نا بسامانی، از باز نشدن نقش " خداوندگاران روم"، " افسانه های روم" و " برده زاده گان برده زاده" ناشی می شود. شاید اب و نمک رفاقت، نفوذ بیتای بصیر را خیره کرده و ژاله های انتقاد را بست. لب ها را دکمه کرده و نوبت را سپرد به خانم راضیه اعتمادی.

او نظریات جدیی نداشت. چند بسته تعارف را با لهجه دورگه ایرونی و کابلی تقدیم یمک کرد. خانم اعتمادی پیشرفت نویسنده  را - نسبت به داستان کاکا جان- تشویق بی جایزه وبی مایه ای کرد. اما، زهر انتقادش را هم دریغ نکرد، بالاخره. زیرا خانم ناقد نثر را پرطمطراق، حماسی و درباری یافته بود! نوبت به من رسید.

طرح و تصویرها ی داستان ایستا به نظر می امدند.هر چی می خواندم، مفهوم، مکان و زمان جدید ظهور نمی کرد. اغاز داستان ضعیف، گنگ، خالی از تعلیق و چنگ زنی به دل و هوش ادم می ماند. چون طرح ناقص بود، حوادث زیاد و اضافی زیادی را باید دور می ریختیم. اگر این کار می شد، از بازگویی عین حادثه دراخر داستان، جلوگیری می شد. داستانی می شد، ساده، کوتاه، عام فهم، سبک،همه پسند و خوشخوان! روی شخصیت ها نیز گپای گفته شد. در داستان، ما از ورود، عملکرد و خروج شخصیت هرآن با خبر می شویم. اما، در سرزمین گرگها، شخصیت ها به میدان می ایند، اما، دراخر داستان ما نمی دانیم که انها کجا شدند. برخی از تصاویر باید مفاهیم عمیق، گسترده و اساسیی را انتقال می دادند. متاسفانه، انها به نسبت کهنه گی، خاک خورده گی کلمات این تصاویر در نطفه پوچ می شوند! امروز خواننده ازدیدن تصاویری چون "رقص باد" ،" تازیانه باد" ،" قهر اسمان"... لذت برده نمی توانند. چون فضای داستان نویسی و ذهن خواننده گان ازین دست تصاویر مشبوع اند. پس باید این تصاویر، شخصیت ها و عملکردهای انها بدل شوند. درسراسر داستان ارزو کردم که – حداقل- یک بار طفل خود، حرفش را بگوید. سایه رضا(دانای کل) از سر شخصیت ها برداشته شود! اما، نشد! اگر این کار را نمی کرد، داستان زنده تر می شد. باش از جنبه های مثبت داستان نیز بگویم.

 برخی از تصاویر خیلی قوی بودند. گویی الهام یافته از تصویرسازی های داستان های گارسیا مارکز و کتاب بلوای خفته گان استند. به این نمونه توجه کنید: "... قهقهه نومیدانه از او گذشت. دراوج خفت، و با همه وجود خود را به صخره پیش رویش کوبید. صخره بیچاره فرو ریخت...." زبان داستان، کلیشه ای، زبان نثرهای اجتماعی و کهنه است. با انهم برخی از کلمه­ها و اصطلاحات بومی خواننده را میخکوب کرده و متوجه عینیت سازی های یمک می کند.(افرین یمک جان!)

درکل، طرح داستان منسجم است. برابر با ملاک های داستان نویسی کلاسیک، حوادث پشت هم چیده شده اند. نقش تصویرها را در بالا تشریح کردم.

دلتان خوش نباشه که خلاص شدید، نقد های اقای خاوری در راه است . او روی ابهام های داستان انگشت گذاشت. از حشوها پرده بر داشت. از نبود رابط علّی و معلولی میان شخصیت ها شکایت داشت. در عوض، زبان عریان و روشن برخی از تصویرها او را مجذوب ساخته بود. مثلا بوی خون در کوهستان پیچید....

همه  در کوهستانیم. برف به بیرحمی می بارد؛ بوی خون در کوهستان جولان زند. ایا بازهم باید ایستاد؟ نه، باید بقچه را بست.لابد الفرار افضل من القرار! پس تا نقد داستانی دیگر و گزارش اینده به پای هم پیر شویم!

لینک داستان :سرزمین گرگها (یمک)

احسان

کار اموز داستان نویسی   

نوشته شده توسط احسان  در ساعت 9:30 | لینک  | 

 پرده اول: می خواهم داستانک نویسی را تمرین کنم. سوژه را چند روز قبل گیر اورده بودم. این داستانک را بخوانید. ایا فهمش ساده است؟ به عنوان یک داستان یک حداقل یک پاره ادبی شما را بخود می گیرد؟ ایا باید ساده تر و عینی تر بنویسم؟ چطوری؟ منتظرم.

"قطی پبسی خندید. چنگک و مرد از دستگیری اش عاجز شده بودند. موجهای خاکی اب قطی را بغل می کرد. چنگک لب به  لب ورقی قطی برد. اما، قطی رو برگرداند. تابوت شکسته گی های تصویر مرد بر شانه های موج لم لم می شد. چشمان مرد گرد شد. عرقی از سایه موی جوگندمی اش پایین دوید. قطی زیر پای ماچه خر فریاد زد: زنده گی زیباست! برای مرگ من و پیر. قاتل مرد با عربده شادی تایید کرد."

پرده دوم: مطلب را به دوستان فرستادم. این بار با در نظرداشت حرفهای انها این طوری باز نویسی کرده ام. بخوانید و نظر بدهید، لطفا(البته!)

چنگ: ببوسمت؟

قوطی: متنفرم.

 خندید. از چنگ مرد جهید. موج اب قوطی را در بغل کشید. تابوت تصویر شکسته مرد بر شانه های موج دراز کشیده بود.

 چشم مرد تنگتر شد. قطره ای عرق از سایه موی پایین دوید. قوطی زیر سم خر تشنه نالید: زنده گی زیباست! برای مرگ من و پیر. قاتل با تکان سر تایید کرد."

پیش به سوی تغییرات بیشتر!

 

نوشته شده توسط احسان  در ساعت 17:2 | لینک  | 

در دهی اولین بار بود که رادیو به گوش عده ای سمبه کرد:"دا لندن دی." خان گل، راست و چپ سیل کرده و دشنام ناموسیی به رادیو داد. او قهر و متعجب بود :"این،مال کافر و بدعت جنیات است." بدتر که "دروغگو هم! خیلی فکر کرد. اما نشد! رادیو را چنگ زده و سر به دیوار کوفت. رادیو، با بغلی غار، روده پس داد و نفسش قید آمد.

این قضیه عاید حال من هم شده. دیروز این عبارت به ذهنم روید :" باغبانم، لبخند می کارم. می خری؟" به گورسپید بابای ادم، این حرام زاده را نمی شناسم. خدایا، شعرباشه، نظم یا نثر؟ هایکو نباشه؟ شیطان درمن حلول کرده یا بدعت جن ها باشه! این سرگشتگی را از شما می پرسم. اگه هیچکدام باشه چی بهتر!.... مهربانی کنین این چیه؟

نوشته شده توسط احسان  در ساعت 9:20 | لینک  | 

هفته  قبل  سه حکایت از سعدی را در وبلاگ گذاشته بودم­.  اما فکر می کنم  که  کار ما به این انجا ختم نشده و استاد ناجی دراین خصوص سوالاتی را مطرح کرده بود. گفته اند جواب موشک، موشک. پس من هم به جواب سوال های استاد این جواب ها را می نویسم.

به سوال اول، درختم نوشته جواب می دهم. سوال بعدی این بود " ایا به کلمه، ترکیب یا اصطلاحی برخورده اید که معنی ان را نفهمیده باشید؟ " بلی. متن سعدی با انکه بافت کلماتش ساده، روان است،  کلمات، ترکیب، اصطلاحات، ضرب المثلهای عربی و پاره ای از احادیث  یا ایه  قرانکریم، درکش را مشکل می سازد. پس برای من درک عده ای از این ترکیب ها مشکل بود. اما درکل خصوصیت عمومی نثر سعدی ان است که  می توان  گپ  دل سعدی را باز گو کند.

در پاره ی چند از با ب اول گلستان به کلمات، ترکیب، اصطلاحات عربی برخوردم. ناچار شدم اندوخته های عربی پدرم را هک کرده و معنی انها را دریابم. درغیران شاید مفهوم یابی درست نمی توانستم. مثلا اینجا بیبنید: " اشاه نظیفه و الفیل جیفیه."  یا شعر متعافب ان:

 اقل جبال الارض طور و انه

لاعظم عندالله قدرا و منزلا

با ختم قرائت این بیت  ایا فکر می کنید که سعدی شاعر فارسی زبان بوده باشد؟ من که نه! یا دریکی از حکایات ایه ای از قرانکریم را به  این شکلی می خوانیم:

"ملک پرسید: این اسیر چه می گوید؟

یکی از وزیران نیک محضرگفت: ای خداوند همی گوید: والکاظمین الغیط  والعافین عن الناس."

 ازین دست قاطی شدن های عربی و فارسی  در نثر سعدی زیاد دیده می شود. به همین دلیل باوجود روانی نثر، فهم پیام سعدی  دربرخی از موارد مشکل می شود. اما کار به این جا ختم نمی شود، بلکه  باید از دو زاویه  دیگر نیز به  متن سعدی نگاه کرد.اول، ایا  زمانی که سعدی زنده گی می کرد، افراد عادی زبان سعدی به راحتی می فهمید؟ البته که نه! زیرا مخاطبان سعدی دران دوره حلقه خاصی دربار یا شاعر و هماورد او بوده و مردم عادی حتی جرات و تدبیر با سواد بودن را نداشته اند! به این صورت شاید سعدی به این فکر نبوده تا  به زبان مردم ان زمان حرف بزند (کاملا برعکس امروز. این هم یک نکته ای است که از سعدی باید عبرت گرفت.)

با این توصیف، امروزی ها از سعدی چه می توانند بیاموزند؟ ساده و روان نویسی سعدی عبرت های خوبی اند برای قلم بدستان معاصر. درضمن با انکه هجوم کلمات و ساختارهای زبانی عربی در ان زمان شدت فراوان داشته است، برخی از لغات ناب فارسی را در نثر سعدی می توان سراغ کرد. به کلمه "چشمخانه" را دراین جمله دقت کنید. کلمه ای که متاسفا نه امروز ما اصالتش را در بازار مکاره مان به " حدقه چشم " داده ایم. استفاده از چشمخانه را دراین جملات دیده می توانید:

" یکی از ملوک خراسان، محمود سبکتگین را در عالم خواب دید که جمله وجود او ریخته بود و خاک شده مگر چشمان او که همچنان در چشمخانه همی گردید ونظرمی کرد...." دراین جمله، تمرکز  قضیه تحول فعل " گردیدن" ونحوه استفاده ان (در قدیم و امروز) نیز اموزنده است. اگر بخواهید مفهوم جمله بالا را با متن امروزی بنویسید، جز از فعل " گشتن" و "چرخیدن" چیز دیگر استفاده می کنید؟ امروز این فعل را معادل " انجام شدن" استفاده می کنند. تحول شکل ضمایر را دراین مثال می بینیم  :" اورده اند که سپاه دشمن بسیار بود و اینان اندک...." امروز به جای " اینان"، از" اینها" استفاده می کنیم.{ هر چند دیروز اینان را در داستان بلوای خفته گان هم خواندم.} در جمله دیگر، استفاده مداوم کلمه " گوشمالی" را – بجای توبیخ-  در می یابیم: " برادرانش را بخواند و گوشمالی به جواب بداد...." حالا، که از اصالت زبانی سعدی را در نمونه ها دیدیم، ساده و روان نویسی سعدی را درک کردیم، ایا هنوز می توان از نثر سعدی پیروی کرد؟

به یاد جمله ای از دهخدا افتادم که نوشته بود :" بالش خردمند به همت های  بلند باشد نه  به  پدران ارجمند." با اندکی دقت در می یابیم که نثرسعدی حتی تا یک سده قبل هم  – به عنوان نمونه در نثر دهخدا-  راه  خود را نیز باز کرده است. این جمله ی دهخدا، مانند اکثر جمله های سعدی فعل را در وسط جای داده است. رد پای نثرنویسی سعدی را درنوشته های سید ابوطالب مظفری از شماره هفتم، سال 1384 فصلنامه خط سوم نیز یافتم. مثلا اقای مظفری در سرمقاله این شماره درتوصیف یک گردش گروهی می نویسد "... و در این گردش یک روزه  سعی می کردند دفع سموم و غموم  کنند. این بود که جوان  و پیر، استاد و شاگرد، ادب رسمی را کنار می نهادند و از باب تسقط الادب بین الاحباب با هم  بگو بخندی و یحتمل  به  اصطلاح  هموطنان هراتی ما خر مبارکی...."  یا دراین مثال، " ... به تعبیر زیبای قرانکریم  مثل اکثر فرزندان هنرمند این مملکت "رضوا بالحیات الدنیا"  از اب دراید، که دران صورت ما برای خوردن یک سیب چقدر تنها خواهیم بود."  به این شکل  می بینیم که قلم بدستان هنوز چشم از سبک افصح المتکلمین  نپوشیده و همواره به شکل او می نویسند.  من هم، در نوشته  قبلی ام، با استفاده از سبک سعدی جمله ای را نوشته بودم. بد نبود و کارا هم  ارزیابی شد. پس حالا، به جواب سوال اول ناجی جان می نویسم که تا هنوز می توان از سبک سعدی استفاده کرد.

پیروی از سبک نثر نویسی سعدی در برپایی زبان وبلاگ نویسی معقولتر وزیباتر می نماید. اما هیچگاهی نباید از ان درخبر، گزارش... -  کارگرفت. باید صادقانه اعتراف کنم  که  تاهنوز فقط به این نتیجه رسیده ام  که  زبان سعدی شیوا و روان است. اما نمی دانم  که چرا سعدی توانسته است این چنین  خوب، روان و شیوا نویس باشد.

بحث گلستان خوانی را با ارایه نکات مفید گلستان برای روزنامه نگاران می بندم. سعدی  – مثلا در بخش شاهان-  هیچگاهی خود را مقابل با شاهان زورگوی ان روزگار نکرده است. بلکه همیشه ایده هایش را در قالب حکایت، کنایه گویی بیان کرده است. پس اگر شما  – مثلا می خواهید بر ضد فساد اداری مبارزه  نمایید -  بهتر  که عین سعدی  حرف مقامات، کارشناسان و مردم را در نیل به  هدفتان استفاده کنید ( به اصطلاح داوود ناجی قهرمان بازی نکنید.) نکته دیگری که برخلاف اصول حیاتی روزنامه نگاری در متن های سعدی دیده می شود، هویت فرا زمانی حکایت های وی می باشد. به این صورت حتی اگر چندین قرن بعد هم کسی این حکایت ها را بخواند، مطابق به شرایط جامعه اش انتباهی از انها می گیرد. اما در نثر های رسانه ای  زمان یک عامل تعیین کننده ای به حساب می اید. نکته دیگری که در متن های سعدی دیدم، رعایت اصول بیطرفی بود. با انکه سعدی  نصیحت گوی پادشاهان و درکنار شاهان زمان بوده است، کمتر طرفداری شاهان را در متن هایش می بینیم. زیرا که در اکثر حکایت ها ایده های هر دوطرف  را در قالب گفتگو ... بیان کرده است.

این بود برداشت هایم از هفت یا هشت حکایت سعدی. در اینده باز هم  با برداشت های جدید ذهن گلستان خوان تان را دق الباب خواهم کرد. فعلا  به  امان خدا!

نوشته شده توسط احسان  در ساعت 15:32 | لینک  | 

 

بچه ها سلام

امیدوارم هوا و بازی ها هم خوب باشه وهم لذت بخش! یک گپه  پرسان کنم: آ یا هیچ قصه گفته اید؟ چه قسم قصه ها را دوست دارید؟ بری شما کی قصه می گوید؟ آیا بری دوستانتان قصه می گویید؟ اونا بریتان قصه می گن؟ مه قصد دارم که یک کار کنم. می خوایم قصه نوشته کنم؛ قصه هایتانه بشنوم . حتما تا حال خیلی قصه گگا ره شنیده اید که " بود نبود یک بچه گک بود ..."

امروز مه یک قصه پشک گک کدی مادروپدروبرادرایشه بریتان میگم .

خانم وآقای پشک، یک بچه مقبولک داشتند که خیلی خورد بود.برای همین نامش را"پیشی ریزه"مانده بودند. پیشی ریزه روی دیوال یک خانه که درختای بلند داشت و شاخه های درخت انگور آن روی دیوالاآویزان بود،در کنار پدر و مادرش زندگی می کرد.او نمی تانست مثل پدرومادرخود راحت از دیوال بالا و پایین بره.خانه ای که پشک ها روی دیوارش زندگی می کردند،مال پیرزن تنهایی به نام "کوکب خانم" بود. او بعضی وقت هاده خانه اقوامش می رفت و چندروزی پیش آنها می ماند.

یک شب پیشی ریزه  روی دیوار راه می رفت و به  ستاره ها سیل می کرد و با خودش می گفت:« چقدر ستاره ها قشنگند! کاش می شد آنها را بگیرم ! کاش می توانستم با آنها بازی کنم!» او همین طور سر به هوا راه می رفت و متوجه نبود که پایشه کجا می مانه.ناگهان پایش لخشید و از پشت بام  افتاددربین حویلی خانه ی کوکب خانم. پیشی ریزه ترسید و با صدای بلند میو میو کرد.مادرش با وحشت داد کشید:«میومیو!زود باش بیا بالای دیوار پیش من...» اما پیشی ریزه هرکاری کرد نتانست از دیوال بالا بره. ده حویلی راه می رفت و میومیو می کرد.خانم و آقای گربه هم از روی دیوار میومیو می کردند و او را صدا می زدند.سروصدای پیشی ریزه و پدر و مادرش همسایه های کوکب خانم  را ناراحت کرد،اما کوکب خانم در خانه اش نبود تا به پیشی ریزه کمک کند. آن شب خانم و آقای گربه روی دیوال نشستند و از پیشی ریزه که دریک گوشه حویلی خوابش برده بود، مراقبت کردند.

فردا صبح زود کوکب خانم به خانه  برگشت.وقتی پیشی ریزه را دید با خودش گفت:«بیچاره پیشی ریزه گک!حتماً نمی تانه از دیوال بالا بره و برگرده  پیش پدر و مادرش، باید کمکش کنم...» رفت و یک زینه آورد و کنار دیوار گذاشت.خانم گربه تا زینه را دید خوشحال شد و به پیشی ریزه گفت:«میومیو بچه گلم، عزیز دلم، زودباش برو نزدیک زینه و از پله  بیا بالا و بپر روی دیوال. زودباش بچیم... »

پیشی ریزه هم دوید و با زحمت از زینه بالا رفت و روی دیوال پرید و پیش پدر و مادرش برگشت.خانم گربه با خوشحالی پیشی ریزه را ماچ کد ونوازش کرد.آقای گربه هم گفت:«خداراشکر!حالا که کوکب خانم به پیشی ریزه کمک کرد تا بتا نه پیش ما برگرده، ما هم باید به او کمک کنیم..»

خانم گربه با تعجب پرسید:«چه کمکی؟»

آقا گربه جواب داد:«باید این پیشی ریزه ی پرسرو صدای شیطانک را از این جا ببریم تا با سرو صدا و شیطنت  هایش، مزاحم کوکب خانم نباشه.»

خانم گربه گفت:«راست میگی، منم با تو موافقم.بیا تا به پشت بام دیگه ای بریم.»

آنها راه  افتادند و از آنجا به  پشت بام دیگری رفتند.پیشی ریزه که از این اتفاق خیلی ناراحت شده بود،دیگر سر به هوا راه نمی رفت و همیشه متوجه بود که پایش نلخشد و از دیوال پایین نیفتد. گربه ها هنوز هم روی دیوار زندگی می کنند،اما پیشی ریزه دیگر کوچولو نیست.او حالا گربه ی بزرگ و زیبایی شده که از تمام دیوالها به راحتی بالا می رود و پایین می آید و شب ها آسمان و ستاره ها را سیل می کند.اگر شب ها به دیوال خانه ها نگاه کنید شاید بتوانید پیشی ریزه  را ببینید که نشسته و دست و رویش را می لیسد و به آسمان نگاه می کند.

" برگرفته شده ازانترنت "

نوشته شده توسط احسان  در ساعت 15:44 | لینک  | 

چطور انگلیسی یاد گرفتم ؟

 این سوالی است که اغلب برای یاد گیری زبان فرانسوی ازخودم می پرسم. معمولا قبل از سوالی"چگونه" ،"چرایی" مساله ای در ذهن مطرح می شود. پس بهتراست که اول باید سراغ علت یادگیری زبان انگلیسی رفت. من یادگیری انگلیسی را باثر"شوق" وبرای "کاریابی" شروع کردم. با تعقیب برنامه های اموزشی و مطالعه اخبارو داستانهای کوتاه انگلیسی اعتیاد اموزش این زبان دروجودم ریشه دواند. دستور زبان، واژه ها با معنی چندگانه شان و مقایسه قواعد زبانی ، حظ خاصی بمن می دادند. این ها کافی نبودند! فهم درست سخنرانی ها ومتن های سنگین، رویا بودند و محرک قویی دیگری! پشت روزی که بتوانم حرف بزنم و بنویسم روزها و ماهها را فدا می کردم.  آموزش زبان انگلیسی هدف بود." چرا" را یافته بودم، پس"چگونه" برایم روشن بود.افراد متفاوت علل مختلف  برای هدف معیینی دارند. به تبع، "چگونه"های متفاوتی نیزبوجودمی آید. من برای آموزش انگلیسی این راهکرد را عملی کردم :

- تعقیب منظم برنامه های آموزشی زبان: ممکن برای همه مساعد نباشد تا بصورت منظم کورس زبان را تعقیب کنند. فضای آرام دوران دانشگاه مشکلی خاصی برایم بوجود نمی آورد. البته فقط حاضربودن در کلاس کافی نیست. باید همزمان پشتکار ،تقلا وجستجو برای تمرین ومشق اضافی را هم آغازکرد.

- مطالعه مفصل، فشرده ودوام دار : گاهی یک ساعت عمیق وفشرده مطالعه کرده وبقیه را به ولگردی می گذرانیم . این مقبول نیست ! زبان هردم ، کا رآمدی دارد.پس نباید لحظه ها وفرصت ها را ازدست داد. بیادم می آیدکه وقفه ساعت های درسی دانشگاه را با تمرین ساختارهای انگلیسی پر می کردیم! زیرا "تا شب نروی ،روز بجایی نرسی!"  

- مطالعه اخبار وکتا بها : برای کسانی که مبتدی هستند، این پیشنهاد کمی سنگین است. اما درسطح میانی، بهتر است تا روزنامه واخبار کوتاه را بخوانند. متوجه باشید که حفظ لغت موثر نیست. بجای ان باید متن خواند.اگر معنی کلمه ای را از قرینه اش درک کنید، هیچگاهی ازحافظه فرارنمی کند. ممکن معنی کلمات را درقاموس بیابید، اما با تکرار مطالعه متن، کلمه، با معنی اش درذهن حک وبایگانی همیشگی می شود.علاوه بران برای همه سویه های اموزشی، کتاب های وجود دارند. سراغ کتابخانه ها یا انترنت را بگیرید.

- گوش دادن به اخبار ازطریق رادیو: طریقه خوبی است که می توان با آن قوه شنیداری را تقویه کرد. درمحله ما زبان انگلیسی کمترمروج بود.مجبور بودم  اخبار انگلیسی را ازرادیو( بخصوص رادیو بی بی سی ) گوش دهم .این ترفند درتلفظ وبه یادآوری واژه ها خیلی موثر بود. در اول نمی توانستم اخبار بی بی سی یا شبکه دیگر انگلیسی زبان را بفهمم. زیرا با لهجه انگلیسی زبانان اصیل آشنا نبودم . تازه متوجه می شدم که اکثر واژه ها را اشتباه تلفظ می کنم.

دراوایل شاید کمی خسته کن باشد. احقمانه است برای چیزیکه هیچ سودی به شما نرسانیده، وقت گرانبها را قربانی کنید ! اما، انگلیسیان می گویند" چیزی را ازدست بده تاعوضش چیزکی را بدست بیا وری!" متوجه باشید که شما  قدرت درک یک زبان را اساسگذاری و انکشاف می دهید! کارزود رس و ساده ای را انجام نمی دهید. برخی، مشاهده فیلم های انگلیسی زبان را موثرمی دانند. من تجربه نکرده ام. روش را باحضور تصویر و صدا،مثبت و موثر ارزیابی می کنم .اما، درفیلم ها،زبان ادبی – که آموزنده گان زبان به آن عادت دارند- کمتر استعمال می شود. پس شاید کمتر موثر باشد. دوستانم توانسته اند از این روش هم کاربگیرند! این روش برای کسانیکه مهارت های زبانی شان انکشاف یافته، موثراست. اگر نتوانیم ازطریق گوش بشنویم، حداقل چشم به کمک ما می شتابد. اما استادی، شاگردانش را به این روش تشویق نمی کند. بلکه با وجود تلویزیون، انها را پشت به صفحه می نشاند. توصیه می کند که جریان خیال ، تصویرپردازیها وتمرکز را با صدا ها هماهنگ کنید. امتحان کنید،مفت است!

- دوستان نوآموز: روش خوبی است، برای تصحیح وانکشاف مهارت های گفتاری. زیرا زبان وپل مشترک میان شما، انگلیسی است! مجبورید که انگلیسی حرف بزنید.اگر ارتباط ازسطح مکالمه گسترده تر شود ، موثرترخواهد شد. می توانید نوشته ها را بصورت دسته جمعی ویرایش کنید . چند واژه جدید را درهر دیدار به یکدیگر بیاموزانید.

اگر رفیق، انگلیسی زبان مادری  باشد، تلفط صحیح ومعیاری را نیز یاد می گیرید. اگرهردوهم مسلک، داکتر، باشید، بهترین راهنما یکدیگرهستید، بحث های تخنیکی ، مستلزم فهم یا ارایه معلومات اضافی واصطلاحات اساسی ،که باید با زبان انگلیسی ردوبدل شوند، هست. درمحیط های متفاوت ( پارک، خیابان، خانه،دفتر ... )رفته ودرمورد مسایل مرتبط به محیط صحبت کنید.

- ترجمه : این یکی کمک می کند تا روی معانی و ابعاد مختلف معنایی واژه ها بیاندیشید. کارسختی است. زیرا که مهارت دوجانبه می خواهد.مترجم باید زبانی اول ( مبدا ) ودوم ( مقصد) را باید خوب بداند. درعین حال دارای قوه مفهوم گیری قوی باشد. حتی، مبتدیان هم می توانند ترجمه کنند؛ اما به اندازه توان! نا امید  نشوید .تمرین را شروع کنید. اگر نتوانستید روی کاغذ ترجمه کنید، دراول فقط از یک سطر، 4 واژه را با خود(روی زبان) ترجمه کنید.

-  نامه نویسی ومباحثه رودرو ازانترنت : یک دوست چینایی دارم که انگلیسی ابتدایی اش را ازطریق چت ونامه نویسی انکشاف داده است. نامه نویسی وویرایش نوشته های دیگران هم نتیجه مثبت داده است. ترفند مباحثه رودروی برای مدت زیاد ممکن نیست. مطابق به توافق باهم مباجثه کنید. معامله، پرسودتر از چت در چت روم با افراد ناشناس است! از گوگل ، سایت های آموزشی زبان انگلیسی را بپالید. یک بار تجربه کنید! ازطریق وبلاگها ،سایت ها وخانه های مخصوص مباحثه رودرو( چت )، افراد مفید را بیابید.اما متوجه باشید که شانس یافتن فرد مناسب وصاحب معلوما ت استاندارد، کم است. یک ترفند" آب زیرکاهی " و فوق العاده مفید دیگرهم دارم :اگرپسر هستید، دراین سایت ها خود را دختر یا زن معرفی کنید. زیرا می توانید مشتری زیاد را جذب کنید! همه افراد این سایت ها آ دمهای بد نیستند!اشنایی من ودوست چینایی ام ازیکی ازاین سایت ها اغازشد. با کمک وی خیلی ازخالیگاه های زبانی ام را متوجه شدم.

موفق باشید .

نوشته شده توسط احسان  در ساعت 13:53 | لینک  |